Skip to: Site menu | Main content

 

 

 

 

تدویر موفقیت آمیز سومین پولینوم کمیته مرکزی حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

تدویر موفقیت آمیز
سومین پولینوم کمیته مرکزی
حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان

سندی که در اصل بعد از تدویر پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب کمونیست( مائوئیست ) افغانستان، در شماره ویژه ای از نشریه درونی حزب منتشر گردیده بود، بعد از تعدیلات لازمه که مستلزم انتشار آن در شعله جاوید است، در نوشته حاضر انعکاس داده شده است. آن مطالبی از متن سند اصلی که خصلت درونی داشته اند، در این نوشته انعکاس داده نشده اند. علاوتا مطالب معینی از متن اصلی از لحاظ نحوه بیان به قسمی مورد تعدیل قرار گرفته اند که برای نشر در شعله جاوید مناسب و موزون باشند.

مطابق به ماده سيزدهم فصل دوم اساسنامه ( آئین نامه تشکیلاتی ) حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، پولینوم کمیته مرکزی حزب باید سال یکبار دائر گردد. متاسفانه حزب قادر نشد پولینوم دوم کمیته مرکزی را یکسال بعد از تدویر پولینوم اول برگزار نماید، بلکه توانست دو سال بعد از آن دائر نماید. این موضوع به عنوان یکی از مسائل قابل دقت در پولینوم دوم کمیته مرکزی مورد توجه قرار گرفت و فیصله به عمل آمد که پولینوم سوم حتما یکسال بعد دائر گردد. گرچه مشکلات امنیتی و لوجیستیکی باعث گردید که پولینوم سوم کمیته مرکزی در موقع تعیین شده از قبل دائر نگردد، ولی حزب قادر شد که در مدت زمان نسبتا کمی بر این مشکلات فایق آید و پولینوم سوم را پس از چند هفته تعویق برگزار نماید .
پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان با شرکت اکثریت قریب به اتفاق اعضای اصلی و علی البدل کمیته مرکزی حزب برگزار گردید.... .
پولینوم با ارائه گزارشات دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب در عرصه های ایدئولوژیک – سیاسی ، تشکیلاتی ، روابط بین المللی ، نشراتی ، مالی ، فعالیت های ملی – دموکراتیک و مبارزات ویژه تدارکی برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی، به مثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان ، آغاز گردید . گزارش عمومی توسط صدر کمیته مرکزی حزب ارائه گردید و اعضای دیگر دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب نیز در عرصه های تشکیلاتی و فعالیت های ملی – دموکراتیک، گزارشات ویژه شان را ارائه کردند. پس از ارائه گزارشات دفتر سیاسی به پولینوم، سائر رفقای شرکت کننده در پولینوم نیز تا آنجائیکه لازم دانستند نکات تفصیلی معینی از گزارشات مربوطه شان را به پولینوم تقدیم کردند.
هر چند حل و فصل تفصیلی مسائل مطروحه در پولینوم مستلزم پیشبرد مباحثات طولانی و همه جانبه بود و این امر طلب می کرد که جلسات پولینوم چندین روز را در بر گیرد. اما به دلیل شرایط امنیتی نسبتا ناگواری که در اثر پیدایش شرایط جنگی ناخواسته در منطقه مورد تدویر پولینوم به وجود آمد، پولینوم در همان ابتدای برگزاری تصمیم گرفت که مجموع جلسات آن بیشتر از چند روز طول نکشد. به این ترتیب پولینوم به حل و فصل اصولی مسائل مطروحه پرداخت و تدوین تفصیلی و نهائی فیصله ها را بر عهده دفتر سیاسی کمیته مرکزی گزاشت.   
مسائل ایدئولوژیک – سیاسی و مبارزات ویژه تدارکی برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی دو مورد اصلی تمرکز مباحثات پولینوم را در ابتدا و انتهای جلسات آن تشکیل دادند. عرصه های تشکیلاتی، روابط بین المللی و فعالیت های ملی – دموکراتیک مورد توجه و ارزیابی جدی قرار گرفتند و سائر عرصه ها نیز مورد دقت لازمه واقع شدند.
خلاصه ارزیابی ها و نتیجه گیری های پولینوم قرار ذیل ارائه می گردد :

I - مجموع مسائل ایدئولوژیک – سیاسی در پنج عرصه مورد توجه و دقت قرار گرفتند:
1 : مسائل ایدئولوژیک – سیاسی درونی حزب .
2 : مسائل ایدئولوژیک – سیاسی درونی جنبش انقلابی انترناسیونالیستی .
3 : مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی علیه منحرفین چپ ( " سازمان پیکار ... اصولیت ... " ، " مائوئیست های افغانستان " ، سوسیالیست های کارگری ، ... )
مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی علیه تسلیم طلبان قبلا منسوب به چپ ( حزب آزادیخواهان ، حزب هماهنگی ملی ، سازمان روشنگران افغانستان ، سازمان رهایی و راوا ، بقایای تسلیم طلب ساما و اخگر و غیره )
افشای چهره های خائن و موقعیت یافته در درجات بالایی مقامات دولتی رژیم دست نشانده که قبلا به چپ منسوب بوده اند.
4 : مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی علیه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده .
5 : مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی علیه نیروهای مقاومت ارتجاعی
اسلامی ( طالبان ، حزب اسلامی ، …. ) 
پولینوم در مورد این مسائل و مبارزات به ارزیابی ها و نتیجه گیری های های ذیل نائل آمد :
1 – در مورد مسائل ایدئولوژیک – سیاسی درونی حزب .... .
2 – در مورد مسائل ایدئولوژیک – سیاسی درونی جنبش انقلابی انترناسیونالیستی .... .
3 – پولینوم در مورد مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی علیه منحرفین چپ ( " سازمان پیکار … اصولیت … ، " مائوئیست های افغانستان " ، " سازمان سوسیالیست های کارگری " … ) ، روی سه نکته تاکید به عمل
آورد :
اول اینکه مبارزات پیشبرده شده درینمورد اصولی بوده و تاثیرات مثبتی داشته است ، به ویژه از لحاظ تربیت ایدئولوژیک – سیاسی خود رفقای حزب و لازم است که این مبارزات حتی المقدور ادامه یابد .
دوم اینکه سمپاشی های " سازمان پیکار … اصولیت … " و " مائوئیست های افغانستان " علیه حزب ، در واقع اکنون به وسیله ای برای تخریب حزب توسط تسلیم طلبان قبلا منسوب به جنبش چپ افغانستان مبدل گردیده است و لازم است درینمورد افشاگری به عمل آید .
سوم اینکه ضرورت پیشبرد مبارزات فعال ایدئولوژیک – سیاسی علیه شبه تروتسکیست های سازمان سوسیالیست های کارگری یک ضرورت ایدئولوژیک – سیاسی است و غیر فعال بودن تقریبا کامل حزب درین عرصه جدا قابل انتقاد است و باید هر چه زود تر به این ضرورت بصورت فعال و جدی پاسخ گفت .
پولینوم مبارزات ایدئولوزیک – سیاسی و افشاگری های سیاسی علیه تسلیم
طلبان قبلا منسوب به جنبش چپ افغانستان را ، هم از لحاظ تربیت ایدئولوژیک – سیاسی منسوبین حزب و هم از لحاظ ضرباتی که بر تسلیم طلبان وارد کرده است ، اصولی و مثبت ارزیابی کرده و خواهان ادامه پیگیر تر و جدی تر آن گردید .
پولینوم افشاگری علیه چهره های خائن و موقعیت یافته در درجات بالایی مقامات دولتی رژیم دست نشانده را ، که قبلا منسوب به جنبش چپ افغانستان بوده اند ، در عین حالیکه اصولی و مثبت ارزیابی کرد ، روی یک کمبود جدی مبارزه درین عرصه انگشت گزارد و آن اینکه در این افشاگری ها مبانی فکری و سیاسی این خائنین بقدر کافی مورد دقت و حلاجی قرار نگرفته است . پولینوم تاکید کرد که این نقیصه باید در افشاگری های آینده مرفوع گردد .
4 – پولینوم مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی علیه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده توسط حزب را ، به مثابه وظیفه عمده مبارزاتی ایدئولوژیک – سیاسی در سطح جامعه ، ناکافی ارزیابی کرد و روی این نکته انگشت گزارد که باید سطح این مبارزات ارتقا یابد و در عین حالیکه جنبه تهیجی تا کنونی آن حفظ میگردد، بصورت یک مبارزه تبلیغی و ترویجی همه جانبه پیش برده شود .
5 : پولینوم روی این موضوع تاکید به عمل آورد که پیشبرد مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی همه جانبه علیه نیروهای مقاومت ارتجاعی اسلامی ( طالبان ، حزب اسلامی ، …. ) یکی از جنبه های مهم مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی حزب را میسازد و مبارزاتی که تا حال درین راستا صورت گرفته است ، نه تنها ناکافی بلکه غیر منسجم و غیر منظم نیز بوده است. این مبارزات باید منظم تر و منسجم تر گردد و بصورت مبارزات همه جانبه تبلیغی و ترویجی پیش برده شود........................... . 

I I پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب ، مجموع مسائل تشکیلاتی حزب را از دو جنبه گسترش تشکیلاتی و استحکام تشکیلاتی حزب مورد دقت و توجه قرار داد . پولینوم با تاکید روی این نکته اساسی که تکیه استوار بر خط ایدئولوژیک – سیاسی برنامه و اساسنامه حزب پایه اساسی ایدیولوژیک – سیاسی استحکام و گسترش تشکیلاتی حزب را می سازد ، روی ضرورت تعمیل پیگیر اصول و ضوابط تشکیلاتی آئین نامه تشکیلاتی حزب ، به مثابه محور اصولی تشکیلاتی استحکام و گسترش تشکیلات حزب تاکید ورزید .
پولینوم سوم در رابطه با مسائل مربوط به استحکام و گسترش تشکیلاتی حزب به نتیجه گیری های ذیل دست یافت :
1 – پس از تدویر کنگره وحدت جنبش کمونیستی ( م ل م ) افغانستان و تشکیل حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، در فاصله زمانی میان کنگره و پولینوم اول کمیته مرکزی حزب تا پولینوم دوم کمیته مرکزی ،
سیاست تشکیلاتی حزب عمدتا عبارت بود از مبارزه برای تحکیم وحدت
بدست آمده از لحاظ ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی .
ارزیابی پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب این بود که سیاست تشکیلاتی مذکور تا حد معینی به نتایج مطلوب منجر شده و باید مبارزه برای گسترش تشکیلات حزب به جنبه عمده سیاست تشکیلاتی حزب مبدل گردد .
 پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب ، سیاست گسترش تشکیلاتی حزب را در دو محور معین و مشخص نمود : یکی جذب خون تازه از میان نسل جوان یعنی دختران و پسران جوانی که به مبارزه انقلابی روی می آورند و دیگری جذب منسوبین سابقه جنبش چپ کشور . پولینوم ، محور اول را به مثابه محورعمده و محور دوم را به مثابه محور غیر عمده مشخص نمود .
پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب در ارزیابی از پیشبرد سیاست تشکیلاتی
فیصله شده در پولینوم دوم کمیته مرکزی به این نتیجه رسید که : هر چند در فاصله زمانی میان پولینوم دوم و پولینوم سوم کمیته مرکزی ، حزب نتوانست به گسترش تشکیلاتی مورد لزوم دست یابد ، اما سطح معینی از گسترش تشکیلاتی بدست آمده است و در هر حال سیاست تشکیلاتی تعیین شده در پولینوم دوم کمیته مرکزی درست و اصولی و عملی بوده است.... .
پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب قویا خواهان آن است که سیاست تشکیلاتی تعیین شده در پولینوم دوم کمیته مرکزی کماکان باید ادامه یابد و تمامی واحد های تشکیلاتی حزب ، مطابق به شرایط منطقه یی شان ، در تطبیق و تعمیل این سیاست بصورت فعالانه و رزمنده کوشا باشند .
حد مطلوب برای گسترش تشکیلاتی حزب در مرحله فعلی مبارزه یعنی
مرحله مبارزه تدارکی برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی بمثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان، دستیابی به آن سطحی از گسترش تشکیلاتی است که پاسخگوی نیازمندی های عبور عملی
از مرحله مبارزه تدارکی به مرحله عملی برپایی و پیشبرد جنگ باشد . 
2 – قدر مسلم است که مبارزه برای استحکام تشکیلاتی حزب یک مبارزه مستمر و دایمی و غیر قابل تعطیل است . همانطوریکه پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب اعلام نمود ، تشکیلات حزب به مثابه یک تشکیلات واحد حزبی استحکام یافته و جناح های تشکیل دهنده پروسه وحدت جنبش کمونیستی ( م ل م ) افغانستان و شرکت کننده در کنگره وحدت جنبش کمونیستی ( م ل م ) افغانستان ، بخوبی درین تشکیلات واحد حزبی ادغام و حل گردیده اند ، به قسمیکه دیگر نمود های متبارزی از جناح بندی های قبل از تشکیل حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، در تشکیلات حزب ، به چشم نمی خورد .
اما این سطح از استحکام تشکیلاتی حزب صرفا جنبه معینی از استحکام تشکیلاتی حزب را تشکیل می دهد . در مرحله فعلی مبارزاتی ، که حزب در حال پیشبرد مبارزه تدارکی برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی بمثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان است ، استحکام تشکیلاتی مورد نیاز برای حزب عبارت از آن سطحی از استحکام است که بتواند پایه تشکیلاتی لازمه برای عبور از مرحله تدارک به مرحله آغاز عملی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی را فراهم نماید .
پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب اعلام می نماید که سیاست تشکیلاتی حزب از زاویه استحکام باید بر محور مبارزه برای دستیابی به اینچنین سطحی از استحکام تشکیلاتی متمرکز گردد. پولینوم خواهان آن است که تمامی واحد های تشکیلاتی حزبی و قبل از همه مقامات رهبری حزبی در سطوح مختلف برای دستیابی به اینچنین سطحی از استحکام تشکیلاتی بصورت
اصولی ، منظم و فعال کار و پیکار نمایند............................  .

III - روابط بین المللی حزب مبتنی بر انترناسیونالیزم پرولتری است و انترناسیونالیزم پرولتری به عنوان یک اصل اساسی حزبی در برنامه و اساسنامه حزب قید گردیده است .
محورعمده روابط بین المللی حزب ، به مثابه عضو جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ، را ارتباطات حزب با کمیته " جاا " و همچنان احزاب و سازمان های عضو " جاا "  تشکیل می دهد . با تکیه برین محور می توان – و باید – برای تامین روابط با نیروهای مائوئیست بیرون از " جاا " و همچنان تامین روابط با نیروهای چپ انقلابی غیر مائوئیست تلاش به عمل
آورد .
یکی از مباحث مطروحه در پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب ، ضرورت توجه بیشتر به روابط بین المللی حزب و سازماندهی منظم تر و منسجم تر این  روابط بود...... . پس از تدویر پولینوم دوم کمیته مرکزی ، فعالیت های مبارزاتی حزب در عرصه روابط بین المللی، چه در سطح جنبش انقلابی انترناسیونالیستی و چه در سطح بیرون از " جاا " ، نسبتا چشمگیر بوده است .
پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب ، با توجه به این موضوع ، ضمن تاکید بر دوام و ارتقا و گسترش سیاست تعیین شده در پولینوم دوم در مورد روابط بین المللی حزب ، ... کمیته روابط بین المللی حزب را ... تعیین نمود و به این کمیته مسئولیت داد تا روابط بین المللی حزب را بیشتر از پیش منظم تر و منسجم تر ساخته و برای ارتقا و گسترش اصولی روز افزون آن کار و پیکار نماید .
پس از پولینوم دوم کمیته مرکزی ، حزب توانسته است به مثابه یک عضو جدیدالورود در کنفرانس منطقه یی احزاب عضو جنبش انقلابی انترناسیونالیستی در جنوب آسیا ، در کنفرانس سال گذشته منطقه شرکت کند و به این ترتیب عملا به شبکه اعضای " جاا " در جنوب آسیا وصل شود .
همچنان حزب در " سمینار بین المللی راجع به امپریالیزم و انقلاب در قرن
بیست و یک " که از طرف حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) دعوت شده بود ، شرکت کرد و نظرات خود را پیرامون مسائل مطروحه در سمینار مطرح نمود .
علاوتا رفقا در کنفرانس بین المللی احزاب مائوئیست کشور های مختلف به مناسبت چهلمین سالگرد انتقاد از خود حزب کمونیست اندونیزیا شرکت نمودند . اکثریت شرکت کنندگان این کنفرانس را احزاب عضو جنبش
انقلابی انترناسیونالیستی تشکیل می دادند .
به این ترتیب سطح تماسهای نسبتا نزدیک حزب با اعضای جنبش انقلابی انترناسیونالیستی که قبلا صرف در سطح تماس ها با حزب کمونیست ایران ( م ل م ) محدود بود ، در سطح نسبتا خوبی گسترش یافت . درین میان وصل شدن حزب به شبکه اعضای جنبش انقلابی انترناسیونالیستی در جنوب آسیا گام مهمی در گسترش روابط بین المللی حزب در سطح " جاا " محسوب میگردد . تحکیم و تنظیم بیشتر این روابط یک وظیفه مبارزاتی مهم ما را در عرصه روابط بین المللی در آینده می سازد .
انکشاف روز افزون ارتباطات و همکاری ها میان حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان و حزب کمونیست ایران ( م ل م ) ، بطور ویژه ای ، یک ضرورت مبارزاتی در سطح کل جنبش انقلابی انترناسیونالیستی و همچنان در سطح منطقه محسوب میگردد....... .
روابط و همکاری های نزدیک و فشرده میان حزب کمونیست انقلابی امریکا و حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، از هر لحاظ ، یک ضرورت مبارزاتی اجتناب ناپذیر است . ... . 
حزب ، پس از شرکت در " سمینار بین المللی راجع به امپریالیزم و انقلاب
در قرن بیست و یک " تماس های رفیقانه نسبتا نزدیک با حزب کمونیست مائوئیست هند را حفظ کرده است . ما این تماس ها را ، در همراهی با کمیته جنبش و احزاب موثر در منطقه بخاطر وصل کردن این حزب به جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ادامه خواهیم داد............... .
حزب ، برای کنگره موسس حزب کمونیست انقلابی کانادا پیام رفیقانه ای فرستاد و رفقا به عنوان ناظر در جلسات کنگره مذکور شرکت کردند. حزب کمونیست انقلابی کانادا یک حزب مارکسیست – لنینیست – مائوئیست است که تا حال در بیرون از جنبش انقلابی انترناسیونالیستی باقی مانده است . ما تماس و رابطه با این حزب را در جهت تحکیم و گسترش بیشتر و نزدیک ساختن حزب مذکور به جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ادامه خواهیم داد .
تماس ها و روابط ما با حزب کمونیست فلیپین هنوز در سطح پائینی قرار دارد.... در جریان شرکت حزب در " سمینار بین المللی راجع به امپریالیزم و انقلاب در قرن بیست و یک " و همچنان " کنفرانس بین المللی به مناسبت چهلمین سالگرد انتقاد از خود حزب کمونیست اندونیزیا " تماس های نزدیکی با منسوبین این حزب بر قرار گردید.... . سعی ما بر آن است که ... روابط منظمی با حزب کمونیست فلیپین بر قرار کنیم .
در جریان پیشبرد کارزار دفاع از انقلاب نیپال توسط حزب مزدور کیستان پاکستان، ما تماس نسبتا نزدیکی با حزب مذکور بر قرار کردیم . تا جائیکه شواهد نشان میدهد ، زمینه های نسبتا خوبی از لحاظ همکاری های مبارزاتی منطقه یی میان حزب ما و حزب مزدور کیسان پاکستان موجود است و ....  به همین جهت ضرور است که تماس نسبتا نزدیک بر قرار شده با این حزب ، در سطح تماس و ارتباط منظم و مستمر میان دو حزب انکشاف داده شود .
همانطوریکه در شماره شانزدهم شعله جاوید مشاهده می گردد ، گروهی بنام " کمونیست های انقلابی خلیج " پیامی برای حزب ارسال کرده و در ضمن آن، سوالاتی را در رابطه با خط برنامه یی حزب و همچنان نیروهای جهادی اسلامی و مشخصا احمد شاه مسعود مطرح کرده است . این گروه برای ما ناشناخته است و سوالات مطرح شده در پیام نیز نشان می دهد که این گروه درک روشنی از خط برنامه یی حزب و شرایط سیاسی افغانستان ندارد. در مورد این گروه باید بطور مشخص تحقیق به عمل آید و در صورت ضرورت تماس و ارتباط نزدیک با آن برقرار گردد.
شرکت در فعالیت های مبارزاتی " جنبش مقاومت خلق ها " یکی دیگر از عرصه های روابط بین المللی حزب را تشکیل می دهد . رفقای ما در بخش اروپایی این جنبش نسبتا فعال اند . اما متاسفانه بنا به دلایل و عواملی این جنبش ، مطابق به طرح اولیه ، در منطقه جنوب آسیا نتوانسته است بر آمد متبارزی داشته باشد و در اروپا نیز بر آمدش برجستگی مطلوبی ندارد . این دلایل و عوامل باید مورد بررسی و ارزیابی قرار بگیرند و راه های بهتری برای رشد و گسترش این جنبش جستجو گردند . بهر حال شرکت در فعالیت های مبارزاتی " جنبش مقاومت خلق ها " و تلاش برای ارتقا و گسترش روز افزون آن ، به مثابه یک وظیفه مبارزاتی حزب ما در سطح بین المللی کماکان باید ادامه یابد .
یکی از عرصه های دیگر روابط بین المللی حزب ، ارتباط و پیوند با جنبش ضد جنگ در کشور های امپریالیستی است. برای حزب ما این امکان وجود دارد که در اروپا ، کانادا و ایالات متحده امریکا روابط نزدیکی با این جنبش برقرار نماید... در هر سه مورد ارتباطاتی وجود دارد و حزب در کانادا توانسته است رابطه نسبتا نزدیکی با بعضی از افراد و حلقات این جنبش بر قرار نماید . مجموعه این ارتباطات باید منظم تر و منسجم تر گردند و برای ارتقای کیفیت و گسترش سطح آن تلاش به عمل آید . 
تماس ها و ارتباطات ما با کمیته جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ، در راس تمامی روابط بین المللی حزب قرار دارد.........
IV -  فعالیت های نشراتی یکی از عرصه های مهم مبارزاتی حزب برای
تبلیغ و ترویج و سازماندهی صفوف حزب و توده های پیشرو در خدمت به تدارک برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی به مثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان را تشکیل می دهد . این موضوع در سر لوحه هر شماره از ارگان مرکزی حزب ( شعله جاوید ) اعلام می گردد .
پولینوم ، فعالیت های نشراتی حزب در هر دو ساحه فعالیت های نشراتی چاپی و الکترونیک را مورد دقت و ارزیابی قرار داد و به نتیجه گیری های
ذیل نائل آمد :
ما تا حال نتوانسته ایم مطابق به مرام نشراتی شعله جاوید ( دوره سوم ) و همچنان مطابق به فیصله پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب ، ارگان مرکزی حزب را به یک ماهنامه مبدل نمائیم . متاسفانه شعله جاوید کماکان فصلنامه ای باقی مانده است که حتی در مقاطع معینی حالت یک نشریه غیر موقوته را بخود می گیرد . علت این امر را باید در محدودیت های تشکیلاتی حزب .... جستجو نمود . ما باید برای رفع محدودیت های تشکیلاتی که باعث عدم انتشار ماهانه ارگان مرکزی حزب می گردند ، مبارزات جدی و پیگیری را پیش ببریم..... .
معهذا پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب به این نتیجه رسیده است که محدودیت های تشکیلاتی متذکره ،  بلافاصله بعد از تدویر پولینوم قابل رفع نیستند . از این جهت ما باید تلاش کنیم ارگان مرکزی حزب را زود به زود منتشر نمائیم ولی قادر نخواهیم بود منظما ان را بصورت ماهنامه انتشار دهیم .
همچنان پولینوم فیصله به عمل آورد که باید شکل انتشارارگان مرکزی حزب تغییر نماید و مطابق به اندازه معمول نشریه ها به دست نشر سپرده شود و کیفیت نشراتی آن نیز بهبود یابد .... .
نشریه درونی مرکزی حزب .... نقش مرکزی در پیشبرد مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی درونی حزب بر عهده دارد.... پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب فیصله به عمل آورد که .... نشر پیهم و زود به زود نشریه درونی مرکزی حزب به عنوان یک ضرورت و وظیفه هر چه زود تر باید عملا مورد اجرا قرار بگیرد .
سایت انترنیتی شعله جاوید نقش مهمی ازلحاظ فعالیت های نشراتی حزب بر عهده دارد. کیفیت این سایت نسبت به زمان قبل از پولینوم دوم کمیته مرکزی حزب بهتر شده است و باید باز هم برای بهتر ساختن کیفیت آن کوشش به عمل آید . اما مهم تر از کیفیت خود سایت ، کیفیت و گستردگی مندرجات آن است که باید بیشتر از پیش مورد توجه و دقت قرار بگیرد .
بصورت مشخص باید در مورد بهبود بخش انگلیسی سایت و همچنان
کتابخانه سایت کوشش بیشتری به عمل آید .
هم اکنون حزب با کمبود جدی مواد آموزشی ، بخصوص در داخل کشور مواجه است . راه نسبتا آسان رفع این کمبود این است که تمام مواد برنامه آموزشی تئوریک حزب با راه اندازی یک کار ضربتی توسط تمامی واحد های حزبی گرد آوری و یا جدیدا تایپ و تنظیم گردیده و همه در کتابخانه سایت انترنیتی شعله جاوید انداخته شوند .
بخش انگلیسی سایت نقش مهمی در تبلیغات بین المللی حزب بر عهده دارد . این بخش را با جهتگیری ایجاد یک سایت انگلیسی مستقل ، با تکیه بر یک نشریه بین المللی حزبی ، باید بیشتر انکشاف داد . رفقای بیشتری باید در ترجمه اسناد حزبی به انگلیسی همت گمارند . بیگمان ترجمه برنامه و اساسنامه حزب به انگلیسی یک مسئولیت اجرا ناشده است و باید برای اجرای هر چه زود تر عملی آن همت گماشت . تنظیم و رهبری اجرای این وظایف یکی از مسئولیت های کمیته بین المللی حزب محسوب میگردد .

V پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب، به صراحت اعلام می نماید که حزب ما از لحاظ مالی شدیدا در مضیقه است و عرصه های مختلف مبارزاتی حزب از لحاظ مالی، از تامین مالی مناسب رفقای حرفه یی گرفته تا مسائل مالی مربوط به ارتباطات تشکیلاتی، ارتباطات بین المللی، نشرات، فعالیت های ملی – دموکراتیک و غیره با مشکلات فراوانی مواجه است. یقینا وقتی درین عرصه ها با مشکلات مالی شدیدی مواجه باشیم، برای طرح مشکلات مالی در عرصه فعالیت های مشخص تدارکی نظامی جای بحثی نمی تواند وجود داشت باشد.
پولینوم به این نظر است که راه اساسی رفع مشکلات مالی حزب همانا عبور هرچه سریعتر از مرحله تدارک به مرحله آغاز جنگ است. اما این عبور نیز به نوبه خود در یک حد معین نیازمند تامین مالی است.... پولینوم برای رفع مشکلات مالی کنونی حزب فیصله های معین و مشخصی به عمل
آورد......
VI  پولینوم فعالیت های مبارزاتی ملی – دموکراتیک حزب را در دو عرصه مبارزاتی جوانان و زنان مورد توجه و ارزیابی قرار داد. پولینوم فعالیت های مبارزاتی حزب در عرصه مبارزاتی جوانان را مثبت و پیشرونده ارزیابی کرده و برای بهبود هر چه بیشتر آن فیصله هایی به عمل آورد. اما در رابطه با فعالیت های مبارزاتی در عرصه مبارزاتی زنان به این نتیجه رسید که متاسفانه هنوز هم فعالیت های مبارزاتی حزب در این عرصه، نا منسجم و وقفه یی بوده و بصورت درست و مطلوب پیش نمی رود. عامل عمده این وضعیت نبود کادر های فعال حزبی، بخصوص کادر های فعال زن، برای تقبل مسئولیت رهبری عملی این مبارزات است.
به نظر پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب، تا زمانی که حزب نتواند این کمبود مهم و جدا قابل انتقاد خود را رفع نماید، نمی توان انتظارات قابل ملاحظه ای از فعالیت های مبارزاتی حزب در رابطه با مسئله زنان داشت. در واقع باید پذیرفت که در تخالف با خط برنامه یی و اساسنامه یی حزب در مورد مسئله زنان، عملا شوونیزم مرد سالار بر حزب حاکم است.
به نظر پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب، باید یک حرکت مبارزاتی خطی علیه وضعیت حاکم بر حزب درینمورد براه افتد، حرکتی که بتواند در صفحات نشریه درونی مرکزی حزب انعکاس یابد و مسئله زنان را به یک مبحث مهم درون حزبی مبدل نماید.
موازی با این حرکت مبارزاتی خطی درونی، باید توجه بیشتری به امر آموزش و پرورش دختران جوان مرتبط به فعالیت های دموکراتیک حزب به عمل آید و از میان آنها افراد مستعد به حزب جلب و جذب گردند و توسط حزب برای تقبل مسئولیت های مبارزاتی بصورت جدی تحت تربیت قرار بگیرند.          

VII پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب توجه خاصی به مبارزات ویژه تدارکی برای برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی به مثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق در افغانستان ، مبذول داشت. منظور از این مبارزات ویژه، مبارزاتی اند که از لحاظ تئوریک و عملی مستقیما دارای کرکتر ابتدایی و یا پیشرفته نظامی و جنگی هستند.
مباحثات حول این موضوع با وجودیکه وقت نسبتا زیادی از جلسات پولینوم
را به خود اختصاص داد ، در همه موارد نتوانست به فیصله های نهایی برسد .
پولینوم در مورد مباحثاتی که جر و بحث حول آنها نتوانست به فیصله های نهایی برسد ، فیصله به عمل آورد که این مباحثات بعد از پولینوم در درون دفتر سیاسی و همچنان در درون کمیته مرکزی و در صورت ضرورت و امکان در سطوح پائین تر تشکیلاتی ادامه یابد و در موقع لازمه در نشریه درونی مرکزی مطرح گردد

مطالبی پیرامون
چند مسئله مبرم ایدئولوژیک – سیاسی

مطالبی که ذیلا تحت عناوین جداگانه مطرح گردیده اند، در اصل در پولینوم سوم کمیته مرکزی حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان مورد بحث قرار گرفته و قبلا در نشریه درونی مرکزی حزب بصورت درونی منتشر گردیده بودند. برای آماده کردن این مطالب غرض نشر در شعله جاوید، نه تنها نحوه طرح آنها تغییر داده شده بلکه تغییرات معینی در خود متن نیز وارد گردیده است. بعضا مطالب مورد تعدیل قرارگرفته اند و یا جدیدا در متن وارد گردیده اند و همچنان مطالب معینی از متن اصلی به دلیل درونی بودن شان در متن حاضر وارد نگردیده اند.

تبانی و تقابل
امپریالیزم با فئودالیزم و نیمه فئودالیزم

سلطه سرمايه هاي امپرياليستي بر جهان بطور عموم در دوره استعماري تامين گرديد . در طی این دوره در مجموع مناطق مستعمراتی و نیمه مستعمراتی جهان سه نتیجه مختلف ببار آمد:
1 – انتقال مناسبات سرمایه دارانه از کشور های استعمارگر به مناطق مستعمراتی و سرمایه داری شدن این مناطق.
2 – تبدیل شدن آشکار مناسبات فئودالی کهن به مناسبات نیمه فئودالی در کشور های مستعمره و نیمه مستعمره.
3 – ایجاد تغییرات اندک در مناسبات فئودالی کهن .
1 – انتقال مناسبات سرمایه دارانه از کشور های استعمار گر به مناطق مستعمراتی ای چون امریکای شمالی ( ایالات متحده امریکا و کانادای کنونی ) و استرالیا به قسمی صورت گرفت که کلا چهره این مناطق را تغییر داد و مناسبات سرمایه دارانه را بر این مناطق مسلط و حاکم ساخت. قبل از ورود استعمارگران اروپایی به این مناطق، مردمان بومی این مناطق در مناسبات اقتصادی – اجتماعی ماقبل برده داری بسر می بردند. استعمار گران اروپایی، بومیان سرخپوست امریکای شمالی و ابوریچن های سیاه پوست استرالیایی را قتل عام کردند. بر پایه این قتل عام نفوس بومی، مستعمره چیان اروپایی به سکنه اصلی و عمده این سر زمین ها مبدل شدند و مناسبات اقتصادی – اجتماعی زادگاه اصلی شان را به این مناطق انتقال دادند. به همین سبب ایالات متحده امریکا، کانادا و استرالیا از مناسبات ماقبل برده داری راسا وارد مناسبات سرمایه دارانه گردیدند.
درین مناطق در واقع توپخانه سرمایه داری یک ویرانگری و قتل عام عمومی براه انداخت و بر پایه آنها نظام سرمایه داری را به سرعت بر این مناطق مسلط ساخت.
2 – در مناطق وسیعی از آسیا، افریقا و امریکای لاتین، استقرار سریع مناسبات سرمایه دارانه متحقق نگردید.
در امریکای لاتین مناسبات مسلط برده دارانه و ماقبل برده داری از بین برده شدند، ولی نظام مسلطی که بر جای آنها نشست، سرمایه داری نبود بلکه نیمه فئودالیزم بود. 
در همين دوره بود که نه تنها در تعداد زیادی از کشور هاي مستعمره بلکه در کشور هاي نيمه مستعمره اي مثل چين ، ايران و ترکيه که هيچگاهي رسما به مستعمره مبدل نگرديدند  )صرفنظر از پارچه هاي جدا شده از قلمرو آن ها ) فيوداليزم کهن به نيمه فيوداليزم استحاله يافت و بطور عموم مناسبات مستعمراتي – نيمه فيودالي و يا مناسبات نيمه مستعمراتي – نيمه فيودالي بر این کشور هاي ماقبل سرمايه داري مسلط گرديدند . مثلا مناسبات نيمه فيودالي در دوره مستعمراتي در شبه قاره هند به وجود آمده بود . همین مناسبات یعنی مناسبات مستعمراتی – نیمه فئودالی بود که دراواخر نيمه اول قرن بيست يعني آستانه ورود به نيمه دوم اين قرن، پس از خروج استعمارگران کهن انگلیسی از هند، به مناسبات نيمه مستعمراتي – نيمه فيودالي مبدل گرديد .  
اما در تعداد دیگری از کشور های ماقبل سرمایه داری، مناسبات کهن فئودالی در دوره استعمار کهن تا حدی دچار تغییر و تحول گشتند اما نه در حدی که بتوان از تبدیلی آشکار مناسبات فئودالی کهن به مناسبات نیمه فئودالی صحبت به عمل آورد. درین مورد می توان از افغانستان به عنوان یک نمونه یاد کرد. افغانستان از سال 1839 تا سال 1919 یعنی برای مدت هشتاد سال حالت مستعمراتی داشت. گرچه در طول این دوره تغییراتی در مناسبات فئودالی کهن رونما گردید، اما این تغییرات در حدی نبودند که بتوان از تبديلي آشکار فيوداليزم به نيمه فيوداليزم صحبت به عمل آورد. تبدیلی آشکار فئودالیزم به نیمه فئودالیزم بعد از تبديل شدن سلطه استعماري به سلطه نيمه استعماري آغاز گرديد، یعنی از زمان آغاز سلطنت امان الله خان. البته در آن زمان از لحاظ جهانی و حتی منطقه یی هنوز دوره استعمار کهن پایان نیافته بود. دوره استعمارکهن از لحاظ  جهانی و منطقه یی بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از بپا خیزی مبارزات ضد استعماری وسیع در جهان رویهمرفته به پایان رسید.
به عبارت روشن تر، سرمایه های استعماری در مناطق آسیا، افریقا و امریکای لاتین یا خود ایجاد کننده مناسبات نیمه فئودالی گردید و یا اینکه  راه سازش و مماشات با فئودالیزم بومی را در پیش گرفت که نتیجه آن استحاله شدن تدریجی فئودالیزم کهن به نیمه فئودالیزم بود. با شروع قرن بیست که در واقع جهان وارد عصر امپریالیزم و انقلابات پرولتری گردید و مبارزات ملی آزادیبخش خلق ها و ملل تحت ستم جهان، در پهلوی مبارزات پرولتاریای کشور های سرمایه داری به یکی از مولفه های انقلاب جهانی مبدل گردید، رسالت پیشبرد مبارزات انقلابی علیه فئودالیزم و نیمه فئودالیزم همانند رسالت پیشبرد مبارزات ضد امپریالیستی در مناطق آسیا، افریقا و امریکای لاتین بر عهده نیروهای انقلابی پرولتری و انقلابات کارگری و نو دموکراتیک افتاد، در حالیکه سرمایه های امپریالیستی در اتحاد با نیمه فئودالیزم قرار داشت. از اینجا بود که انقلابات پیروزمند در عین سرنگونی سرمایه داری و سلطه امپریالیستی در مناطق وسیعی از جهان، ضربات کاری و مرگباری بر فئودالیزم و نیمه فئودالیزم نیز وارد آورد.
قبل از انقلاب اکتوبر ، در بخش هاي وسيعي از سرزمين تحت تصرف روسيه تزاري در آسياي ميانه ، قفقاز ، سايبريا و مناطق غير روسي خود جمهوري روسيه فعلي ، روابط نيمه فيودالي نيرومندي وجود داشت . انقلاب اين روابط را کاملا در هم ريخت و از بيخ و بنياد برکند . قبل از انقلاب در روسيه حاکميت استبدادي تزاري که در واقع حاکميت سياسي فيودالي بود ، بر روسيه مسلط بود . انقلاب اين حاکميت را سرنگون کرد . پيروزي انقلاب اکتوبر يک پشتوانه جهاني نيرومند براي مبارزات ضد ارتجاعي و بطور مشخص ضد فيودالي در جهان به وجود آورد .
انقلاب چين روابط نيمه فيودالي و فئودالي حاکم بر يک پنجم نفوس جهان را بطور ريشه يي و بنيادي سرنگون کرد و مبارزات ضد فيودالي در جهان را بصورت نيرومندي اعتلاي نوين بخشيد .

خلاصه ، تا حال نيمه فيوداليزم در مناطق وسيعي از جهان توسط انقلابات مورد ضربت قرار گرفته و سلطه اش را از دست داده است ( روسیه ، چين ، ويتنام ، کورياي شمالي ، البانيه و کيوبا ) . اين انقلابات فعلا در مجموع جا را براي ضد انقلاب سرمايه دارانه خالي کرده و شکست خورده اند ، اما نقش تاريخي شان را از لحاظ اختتام بخشيدن به سلطه نيمه فيوداليزم بطور قاطعي ايفا کرده اند . اکنون درتمامي اين کشور ها - که تقريبا يک چهارم نفوس دنيا و يک سوم نفوس کشور هاي تحت سلطه را در برگرفته اند – سرمايه داري وابسته به امپرياليزم حاکميت دارد و نه نيمه فيوداليزم
در طي همين دوره ، سرمایه داری امپریالیستی، اگر ازيکجانب مناسبات فيودالی کهن را تا حدي مورد ضربت قرار داد ، ولي از جانب ديگر گرايش نيرومندي براي حفظ اين مناسبات و اتحاد با طبقه فيودال داشت. پيدايش مناسبات مستعمراتي – نيمه فيودالي و همچنان مناسبات نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي ( که مطابق به بيان اساسنامه حزب اساسا با مناسبات مستعمراتي – نيمه فيودالي هم ماهيت بوده و شکل به اصطلاح ملايم ترهمان مناسبات است ) ثمره همين گرايشات متضاد " سرمايه داری امپرياليستي " بود.
حتی بعد از آنکه انقلاب در شوروی سرنگون گردید و سوسيال امپرياليزم شوروی و بلوک تحت رهبري اش به عنوان يک ابر قدرت امپرياليستي و يک بلوک امپرياليستي در عرصه جهانی قد علم کردند ، امپرياليزم غرب به رهبري امپرياليزم امريکا در هر کشور و منطقه اي که سوسيال امپرياليست ها به تقويت بورژوازي بيروکرات کمپرادور وابسته بخود مي پرداختند ؛ اينجا و آنجا آنها را به قدرت مي رساندند و از قدرت و حاکميتش دفاع مي کردند، نيروهاي فيودالي را به عنوان متحدين طبيعي شان مي يافتند و روي آنها تکيه مي کردند ، البته در پيوند با بورژوازي کمپرادور وابسته بخود شان . افغانستان را يک نمونه مشخص اين وضعيت مي توان به حساب آورد با شکست سوسيال امپرياليست هاي شوروي در افغانستان و فروپاشي رژيم بازمانده از دوران اشغال آنها ، حاکميت سرمايه داري بيروکراتيک وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي نيز به پايان رسيد و نيروهاي فيودال - کمپرادور به قدرت رسيدند . برعلاوه نبايد فراموش کرد که حاکميت غليظ فئودالي چند ساله طالبان در نيمه دوم دهه نود قرن گذشته و دو سال اول قرن بيست و يک ، حمايت هاي مستقيم و غير مستقيم امپرياليست هاي امريکايي – انگليسي و وابستگان منطقه یی آنها را پشت سر خود داشت .

وقتي امپرياليست هاي امريکايي و انگليسي افغانستان را مورد حمله و تجاوز و اشغال قرار دادند ، در برخورد با نيروهاي فيودالي ، صرفا با رژيم طالبان طرف واقع شدند ، نه با تمام نيروهاي فيودالي و يا نيمه فيوداليزم در کليت آن . آنها بخش عمده نيروهاي فيودالي به شمول بخش هايي ار رژيم ساقط شده طالبان را زير چتر حمايت شان گرفتند و در چوکات رژيم دست نشانده به حاکميت رساندند همين جهت هم اکنون نيمه فيوداليزم در افغانستان عمدتا متحد امپرياليزم است و فقط بخش غيرعمده آن در وجود طالبان معارض ، و نه همه طالبان دوره امارت اسلامي ، با اشغالگران و رژيم دست نشانده شان طرف واقع گرديده است .

در مجموع مي توان گفت که خصلت هاي سرمايه دارانه نظام مستعمراتي کنوني حاکم بر افغانستان نسبت به خصلت هاي سرمايه دارانه نظام مستعمراتي دوره اشغالگري سوسيال امپرياليست ها ، به مراتب ضعيف تر و ناتوان تر است و مدت ها وقت به کار دارد تا بتواند به آن سطح برسد . . رژيم حامد کرزي در واقع يک رژيم فيودال – کمپرادور است ، يعني رژيمي که از اتحاد دو طبقه فيودال و بورژوازي کمپرادور تشکيل گرديده است و خصلت فيودالي آن بسيار غليظ تر از خصلت بورژوا کمپردوري آن است .
اين موضوع را در مورد عراق در نظر مي گيريم :
به جرئت مي توان گفت که عراق تحت سلطه امپرياليست هاي امريکايي – انگليسي و رژيم دست نشانده شان ، نسبت به عراق تحت سلطه رژيم صدام ، فيودالي تر است . هم اکنون نيروهاي فيودال – کمپرادور کرد ها و شيعيان تقريبا در مجموع و تعدادي از نيروهاي فيودال – کمپرادور عرب هاي سني در رژيم دست نشانده عراق جمع اند .درين اواخر امپرياليست هاي امريکايي حتي موفق شده اند که تعدادي از روساي قبائل عرب هاي سني باديه نشين را نيز به سوي خود جلب نمايند . در مقايسه با تمام اين نيروها ، بخش نيروهاي فئودالي در جبهه مخالف به وضوح بخش غيرعمده را تشکيل مي دهند . در سطح کل عراق مناسبات اجتماعي فيودالي وسيعا احيا شده است . اين موضوع را به خصوص در مورد زن ها به خوبي مي توان مشاهده کرد
صهیونيست هاي اسرائيلي ، به عنوان بازوي نظامي – سياسي امپرياليست هاي امريکايي در منطقه ، در فلسطين با حماس طرف هستند ولي با دار و دسته محمود عباس هم اکنون در واقع متحد اند ؛ در لبنان با حزب الله طرف هستند ولي با رژيم حاکم بر لبنان و ارتش دولتي لبنان طرف نيستند. برعلاوه با رژيمهاي فيودال – کمپرادوري اردن و مصر نيز طرف نيستند . در سطح کل جهان عرب ، امپرياليست هاي امريکايي و متحدين شان با بخش عمده و مهم تر از آن با بخش حاکم نيروهاي فيودالي ( رژيم سعودي ، شيخ هاي خليج ، سلطان قابوس عمان ، ملک عبد الله اردن ، سلطنت مغرب ... ) متحد اند يا حد اقل طرف نيستند . در مقايسه با اين نيروها و قدرت هاي حاکم ، القاعده ، حماس ، حزب الله و بنياد گرايان معارض سودان واضحا بخش اقليت نيروهاي فيودالي در جهان عرب تلقي مي گردند .
در کشورهاي اسلامي بيرون از جهان عرب نيز نيروهاي فئودالي عمدتا متحدين امپرياليست ها محسوب مي گردند . مثلا دار و دسته اسلامي حاکم بر ترکيه ، نيروهاي فئودالي در پاکستان در وجود مسلم ليک حاکم ، حزب مردم و مسلم ليک نوازشريف و غيره و همچنان در اندونيزيا و بنگله ديش در وجود رژيم هاي حاکم و احزاب حاکم و اپوزيسيون . در مقايسه با اين نيروها ، نيروهاي فيودالي معارض در وجود احزاب سياسي و دسته هاي جنگي اسلامي به وضوح بخش اقليت و مهم تر از آن بخش غير حاکم را تشکيل مي دهند و موقعيت غير عمده اشغال مي کنند . در تاجکستان نيروهاي فيودالي اسلامي با نيروهاي بورژوايي وابسته حاکم به سازش رسيده اند و فعاليت قانوني دارند . بر عکس در ازبکستان با رژيم حاکم ، که ايضا رژيم بورژوايي وابسته است ، طرف واقع شده اند .
درين ميان جمهوري اسلامي ايران وضعيت ويژه اي دارد . پس از افغانستان و عراق ، قرار است ايران هدف بعدي تجاوز و اشغالگري امپرياليست هاي امريکايي باشد . اما نقشي که تا حال رژيم حاکم در ايران بازي کرده است ، عمدتا همکاري و همگامي با امپرياليست هاي امريکايي بوده است . بطور مشخص در رابطه با افغانستان و عراق ، جمهوري اسلامي ايران از حمله و تجاوز و اشغالگري امپرياليست هاي امريکايي بر اين دو کشور نفع برده است . هر دو رژيم طالبان و صدام حسين در افغانستان و عراق با رژِيم جمهوري اسلامي ايران دشمني مي ورزيدند و سرنگوني آن رژيم ها به شدت به نفع جمهوري اسلامي ايران تمام شد . علاوتا مناسبات ميان جمهوري اسلامي ايران و رژيم هاي دست نشانده در افغانستان و عراق رويهمرفته خوب و حسنه بوده و جمهوري اسلامي ايران يکي از حاميان منطقه یي اين رژيم ها به شمار مي رود .
يقينا چنانچه امپرياليست هاي امريکايي ايران را مورد حمله قرار دهند ، وضعيت فرق خواهد کرد ، ولي در حال حاضر جمهوري اسلامي ايران در رابطه با افغانستان و عراق ، عمدتا با امپرياليست هاي امريکايي همکاري و همگامي دارد . اما در عين حال اين وضعيت مانع از آن نمي شود که امپرياليست هاي امريکايي نیروهای فئودالی مخالف جمهوری اسلامی ايران را بصورت مستقيم و غير مستقيم عليه جمهوري اسلامي ايران مورد حمايت قرار دهند و يا بر عکس جمهوري اسلامي ايران کمک هايي به طالبان در افغانستان برسانند .

همچنين است وضعيت در بيرون از کشور هاي اسلامي . نتيجه اينکه هم اکنون نيز امپرياليست ها ، بخصوص امپرياليست هاي امريکايي ، عمدتا با نيروهاي فيودالي متحد هستند و فقط با بخش هاي غير عمده آنها طرف واقع شده اند
دوام و بقاي مناسبات نیمه فئودالی از يکطرف و ايجاد تحول تدريجي و قسماغير تدريجي در آن - و درهر حال شديدا درد آور براي توده هاي مردم – به سوی مناسبات سرمايه داري و یا تبدیل شدن آن به مناسبات سرمایه داری وابسته نيز ثمره گرايشات متضاد سرمایه داری امپریالیستی است. در کشورهايي مثل کورياي جنوبي ، تايوان ، ماليزيا ، سنگاپور، دوبی و افريقاي جنوبي نيز ديگر نظام مسلط اقتصادي – اجتماعي را نيمه فيوداليزم نمي سازد ، بلکه سرمايه داري وابسته به امپرياليزم مي سازد . شايد بتوان کشورهاي ديگري از مناطق آسيا ، افريقا و امريکاي لاتين را در اين ليست شامل نمود .
به این ترتیب مجموع کشور های تحت سلطه دارای نظام مسلط سرمایه داری وابسته تقريبا بدون کم و کاست نصف نفوس کشور هاي تحت سلطه را در مي گيرد . به عبارت ديگر نيمه فيوداليزم در پنجاه فيصد از مناطق تحت سلطه جهاني ، جايش را به سرمايه داري وابسته داده است و به اين ترتيب پنجاه فيصد از نيروي جهاني آن نسبت بهخ اواسط قرن بیست، کاسته شده است .
در کشور هاي ديگر تحت سلطه که نيمه فيوداليزم کماکان نظام اقتصادي – اجتماعي مسلط را تشکيل مي دهد نيز اين نظام به پيمانه هاي مختلفي يا توسط مبارزات انقلابي مورد ضرت قرارگرفته و يا توسط سرمايه هاي امپرياليستي به طرف سرمايه داري شدن بيشتر استحاله گرديد است
همان طوری که قبلا گفتیم ، از همان زمانی که سرمايه داري به مرحله امپرياليزم پا گزاشت، سياست استحالوي را در قبال فيوداليزم در کشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره در پيش گرفت که اولين نتيجه آن مبدل شدن فيوداليزم کهن به نيمه فيوداليزم بود.  از آن پس نيز سياست استحالوي مذکور دوام يافته است . در نتيجه همين سياست است که اکنون با گذشت يک قرن از وارد شدن سرمايه داري به مرحله امپرياليستي ، کماکان در نيمي از کشور هاي تحت سلطه نيمه فئوداليزم حاکم است .
البته هم اکنون تقريبا نيمي از کشور هاي تحت سلطه ديگر بطور مسلط داراي نظام هاي سرمايه دارانه وابسته هستند . ولي اين تحول ، يعني بر افتادن نظام فيودالي، بطور بسيار عمده اي در اثر انقلابات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي در اين کشور ها به وقوع پيوسته است و فقط در موارد معيني سياست هاي استحالوي امپرياليست ها در قبال فيوداليزم به چنين نتيجه اي منجر گرديده است .
مفهوم ساده و عام فهم سياست استحالوي ، سياست ايجاد تغييرات تدريجي بدون تقابل و رويارويي است . چرا امپرياليزم در قبال فيوداليزم سياست ايجاد تغييرات تدريجي را پيش مي برد ؟
سرمايه داري به عنوان يک شيوه توليد تاريخا متفاوت با شيوه توليد فيودالي نمي تواند عليه فيوداليزم طرف واقع نشود . اما در عين حال سرمايه داري امپرياليستي معمولا حفظ مناسبات نيمه فئودالي در کشور هاي تحت سلطه را به نفعش مي بيند تا از نيروهاي کار مقيد و نيمه مقيد اين کشور ها بصورت ارزان استفاده نمايد ، منابع مواد خام ارزان اين کشور ها را مورد غارت قرار دهد و تجارت نا متوازن را براين کشور ها تحميل نمايد .در نتيجه تداخل اين دو گرايش متضاد سرمايه هاي امپريالثيستي در قبال فيوداليزم است که سياست استحالوي سرمايه داري امپرياليستي در قبال فيوداليزم شکل مي گيرد . اما علاوه از اين دليل اصلی، تحت شرايط معين ديگري نيز سرمايه هاي امپرياليستي به دفاع از مناسبات نيمه فيودالي در کشور هاي تحت سلطه مي پردازد :
1 در صورتيکه اين مناسبات توسط مبارزات انقلابي توده ها مورد تهديد قرار بگيرد .مثلا امپرياليزم از نيمه فيوداليزم در قبال مبارزات انقلابي تحت رهبري حزب کمونيست چين دفاع مي کرد . هم اکنون در نيپال نيز وضع به همين منوال است .

2 در صورتيکه رقابت ميان امپرياليست ها ، ضرورت دفاع از اين مناسبات را براي يک يا چند قدرت امپرياليستي به وجود بياورد . مثلا امپرياليست هاي غربي از نيمه فيوداليزم در افغانستان در قبال سياست هاي بورژوا بيروکرات کمپرادوري سوسيال امپرياليست هاي شوروي و دست نشاندگان شان دفاع به عمل مي آوردند .
مجموعه اين عوامل باعث مي گردد که بطور عموم سياست استحالوي سرمايه داري امپرياليستي در قبال فيوداليزم شکل بگيرد . البته در صورتي که رقابت هاي بين الامپرياليستي و يا مقابله عليه انقلاب تقاضا کند که معرفي مناسبات سرمايه دارانه وابسته به نحو نسبتا تندي در اين کشور ها معرفي گردد ، اين سياست استحالوي شکل نسبتا تندي را بخود مي گيرد . مثلا در مورد کورياي جنوبي ، تايوان و هانگ کانگ در گذشته چنين بوده است . اما بطورعموم سياست استحالوي بصورت غير شديد پيش برده مي شود .
مناسبات نيمه فئودالي – نيمه مستعمراتي حاکم بر کشور هاي تحت سلطه و همچنان مناسبات سرمايه داري – نيمه مستعمراتي حاکم بر اين کشور ها در خدمت اقتصاد و سياست امپرياليستي در شکل نو مستعمراتي آن قرار دارد . اين خدمتگزاري وقتي به خدمتگزاري مستقيم براي ميليتاريزم امپرياليستي مبدل مي گردد که حالت نيمه مستعمراتي اين کشور ها به حالت مستعمراتي مبل گردد يعني اين کشور ها مورد تجاوز و اشغالگري مستقيم امپرياليستي قرار بگيرند . در چنين حالتي نيازي براي استحاله کردن مناسبات فيودالي به شديد ترین وجه ، وجود ندارد و امپرياليزم نيز چنين سياستي را تعقيب نمي نمايد . مثلا اينچنين سياستي در مورد افغانستان و عراق به مشاهده نمي رسد .براي بررسي اين موضوع نيازي به رفتن به اقصي نقاط جهان نيست.
مثلا در افغانستان مناسبات نيمه فيودالي حاکم اساسا مورد ضربت قرار نگرفته ، نيمه فيوداليزم در روبنا در وجود جمهوري اسلامي افغانستان نهادينه شده و رشد عوامل سرمايه دارانه ، نه بصورت تند و به شديد ترين وجه بلکه بصورت بطي و کند جريان دارد ، آنهم در حاليکه مناسبات نيمه فيودالي در عرصه زيربنا و روبنا نه تنها حفظ ميگردد بلکه از جوانب معيني باز توليد نيز مي شود .
اگر افغانستان کنوني را با افغانستان زمان تسلط سوسيال امپرياليزم شوروي و مزدوران شان مقايسه کنيم ، نه تنها مناسبات نيمه فيودالي به شديد ترين وجه استحاله نشده بلکه وسيعا باز توليد گرديده است ، در حاليکه عوامل سرمايه دارانه در آن وسيعا به نابودي کشانده شده است .
در مورد عراق ميبينيم که عراق کنوني از هر حيث نسبت به عراق زمان صدام حسين نيمه فيودال تر است، در حاليکه عوامل سرمايه دارانه دران که عمدتا در سکتور دولتي متمرکز بود، وسيعا منهدم و ويران گرديده است .
يقينا گسترش سرمايه هدف سرمايه داري امپرياليستي و بطور عموم سرمايه داري است .اما اين هدف صرف از طريق از ميان برداشتن مناسبات توليدي ماقبل سرمايه داري بدست نمي آيد ، بلکه تحت شرايط خاصي مستلزم استفاده از مناسبات توليدي مذکور است . مثلا در گذشته گسترش سرمايه داري در امريکا مستلزم آن بود که سرمايه داري وسيعا از مناسبت برده دارانه استفاده به عمل آيد . حتي هم اکنون ، نه در اقصي نقاط جهان ، بلکه در خود ايالات متحده امريکا ، گسترش سرمايه مستلزم استفاده از اشکال نيمه برده دارانه استثمار است .
درين اواخر وزارت خارجه ايالات متحده امريکا ، سند مفصلي را در مورد قاچاق انسان به نشر سپرده که در آن واضحا به موجوديت مناسبات نيمه برده دارانه در رابطه با کارگران آواره کشورهاي تحت سلطه در کشور هاي امپرياليستي ، منجمله در خود ايالات متحده امريکا ، اعتراف گرديده است . اين سند بخصوص در مورد اعمال اينگونه مناسبات نيمه برده دارانه بالاي " کارگران صنعت سيکس " انگشت گزاشته است . اينها زنان و دختران جواني اند که از کشور هاي تحت سلطه و حتي کشور هاي اروپاي شرقي به کشور هاي امپرياليستي غرب تحت لفافه کاريابي قاچاق مي شوند و از فاحشه خانه ها سر در مي آورند .

هدف گسترش سرمايه در کشور هاي تحت سلطه ، الزاما با استحاله کردن مناسبات نيمه فيودالي به شديد ترين وجه بدست نمي آيد ، بلکه در حالات و شرايطي حفظ اين مناسبات و باز توليد اين مناسبات و یا استحاله تدریجی آن را طلب مي نمايد.

تبانی و تقابل
ایدئولوژی امپریالیستی با بنیادگرایی اسلامی

همانطوریکه میان امپریالیزم و نیمه فئودالیزم هم تبانی وجود دارد و هم تقابل و در مجموع تبانی نسبت به تقابل از عمدگی برخوردار است، روابط ایدئولوژیک میان امپریالیزم و بنیاد گرایی اسلامی نیز از یک جهت مبتنی بر تبانی است و از جهت دیگر مبتنی بر تقابل و تبانی نسبت به تقابل در مجموع از عمدگی برخوردار است. 
بيائيد اين تبانی و در عین حال مصاف ايديولوژيک ميان امپرياليزم و بنياد گرائي اسلامي فيودالي را در افغانستان ببنيم. دراينجا اکثريت قاطع نيروهاي بنياد گراي اسلامي را جمهوري اسلامي افغانستان يعني رژيم دست نشانده امپرياليست ها درخود جاي داده است . علاوتا بنيادگرائي جمهوري اسلامي افغانستان در قانون اساسي اين رژيم نهادينه شده و رسميت يافته است . نيروي بنياد گراي اسلامي ايکه در برابر اين اکثريت قاطع نيروهاي بنياد گراي اسلامي قرار دارد ، طالبان معارض اند که ازهر حيث بخش غير عمده بنياد گرايان اسلامي را تشکيل مي دهند . " مصاف " اين دوبخش از نيروهاي بنياد گراي اسلامي در برابر هم ، که يکي اکثريت و حاکم است و ديگري اقليت و از قدرت ساقط شده ، از لحاظ داخلي و همچنان در سطح کشورهاي اسلامي ، مصاف بنيادگرايان در برابر هم محسوب مي گردد و ازاين لحاظ جنگ شان " جنگ بين المسلمين " است . آن بخش از بنيادگرايان که اکثريت و حاکم است مورد حمايت اشغالگران امپرياليست قرار دارد و آن بخش از بنياد گرايان که اقليت و از قدرت ساقط شده است ، مورد سرکوب. اشغالگران امپرياليست قرار دارد .
ازينجا چه نتيجه گيري اي مي توان به عمل آورد ؟
نتيجه گيري اين است که در عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري ، فيوداليزم زائيده امپراليزم بوده و به آن وابسته است . ازين جهت اصولا نمي تواند در کل در برابر امپرياليزم به مصاف بايستد . اکثريت نيروهاي فيودالي بنياد گرا در افغانستان وابستگي رسمي به امپرياليزم را حفظ کرده و در رژيم دست نشانده متشکل شده اند . از لحاظ اصولي بنياد گرائي فيودالي اسلامي را همين نيروها در افغانستان بصورت بسيار عمده اي نمايندگي مي کنند .
ببينم موضوع در عراق چگونه است ؟
برخلاف رژيم طالبان در افغانستان ، رژيم صدام حسين در عراق اصلا يک رژيم بنياد گراي اسلامي نبود . به همين جهت شعار " تغيير رژيم " از سوي امپرياليست هاي امريکائي و انگليسي در عراق ، که همچنان همانند افغانستان از طريق تجاوز واشغالگري امپرياليستي به اجرا درآمد ، اصلا متوجه بنياد گرائي اسلامي نبود . اما بعد  از آنکه عراق به اشغال در آمد و رژيم صدام حسين سرنگون گرديد ، بنياد گرايان اسلامي تازه در عراق جان يافتند . اکنون کل بنياد گرايان شيعه در عراق و در راس آنها آيت الله سيستاني با دردست داشتن حوزه هاي علميه شيعيان در عراق و با در دست داشتن کنترول بزرگترين مجتمع زيارات مقدس شيعيان جهان درپهلوي اشغالگران قرار دارند و بخش عمده رژيم دست نشانده در عراق را تشکيل مي دهند . نبايد فراموش کرد که شيعيان بيشتر از شصت در صد نفوس عراق را تشکيل مي دهند و اين کشور يکي از مراکز اصلي روحانيت شيعه در جهان است که قبل از رويکار آمدن جمهوري اسلامي ايران ، مرکز درجه اول شيعيان محسوب مي گرديد . ازميان تمامي بنيادگرايان شيعه عراق تنها دارودسته مقتدا صدر کاملا به اشغالگران تسليم نيست و لي در عين حال از لحاظ مقاومت دربرابرشان نيز قاطع نيست و در واقع در رژيم دست نشانده شامل است .علاوتا بخش هاي معيني از نيروهاي سياسي مذهبي روحانيون سني عرب عراق نيز در رژيم دست نشانده شامل هستند .
در مقابل ، بخش هاي معيني از رژيم ساقط شده صدام حسين به مقاومت ادامه مي دهند . از جانب دیگر" القاعده " که در زمان رژيم صدام حسين اصلا در عراق فعاليت نداشت ، بعد از اشغال عراق توسط امپرياليست هاي امريکائي و انگليسي به اين چانس طلائي دست يافت که عرصه عراق را ميدان فعاليت هاي خود ساخته و بطور روز افزوني از طريق سازماندهي و پيشبرد مقاومت عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده به تقويت خود دراين کشور بپردازد ، بطوري که اکنون مي توان گفت نسبت به نيروهاي ناسيوناليست و پان عربيست مقاومت کننده از اهميت و توان بيشتري در عراق برخوردار است . در هر حال القاعده از يکجانب بخشي از مقاومت مسلحانه در عراق است و از جانب ديگر بخش غير عمده بنياد گرايان درين کشور را تشکيل مي دهد .

خلاصه وقتي صحنه عراق را به دقت مورد مطالعه قرار دهيم مي بينيم که در اينجا مثل افغانستان ، بنياد گرايان اسلامي عمدتا در زير درفش اشغالگران امپرياليست قرار دارند و نه در مقابل شان . جنگ ميان بنيادگرايان اسلامي در عراق ، تا حد زيادي جنگ ميان بنياد گرايان شيعه و بنیاد گرایان وهابی و سني است و همين امر درز ميان بخش های مختلف بنيادگرايان اسلامي را بيشتر از پيش در جهان زياد مي کند .
بنياد گرائي اسلامي در قانون اساسي رژيم دست نشانده درعراق نهادينه شده است ، گرچه اين کشور رسما و علنا جمهوري اسلامي اعلان نشده است . اين در حالي است که رژيم صدام حسين يک رژيم سکولار بود . بر علاوه بنياد گرايان اسلامي ، قبل از اين هيچگاهي به عنوان يک نيروي قابل ملاحظه در عراق سربلند نکرده بودند .
از افغانستان و عراق که بگذريم ، در فلسطين و لبنان ، اين عمدتا بنيادگرايان اسلامي اند که به مقاومت عليه اسرائيل ادامه مي دهند . درسوماليا نيز اين عمدتا بنياد گرايان اسلامي اند که به مقاومت در مقابل تجاوز نظامي حبشه و جنگ سالاران متحد نيروهاي حبشه ، که فعلا مورد حمايت امپرياليست هاي امريکائي قرار دارند ، ادامه مي دهند .
در ساير کشورهاي اسلامي ، که مصاف ها به شکل مبارزات داخلي و جنگ هاي داخلي پيش ميرود ، اوضاع و شرايط گوناگوني حکمفرما است . در الجزائر رژيم بر سر قدرت آمده از طريق کودتا مورد حمايت امپرياليست ها قرار دارد و بنياد گرايان اسلامي ساقط شده از قدرت عليه رژِيم مي جنگند . در سودان رژِيم بنياد گراي حاکم که در جنگ با تجزيه طلبان غير مسلمان و عمدتا عيسوي جنوب قرار دارد ، از طرف امپرياليست هاي امريکايي و اروپايي تحت فشار قرار دارد . در ترکيه هم اکنون بنياد گرايان تحت نام " حکومت سيکولار " بر آن کشور حاکم اند و مقاومت و مبارزه بنياد گرايانه اي نيز عليه شان وجود ندارد . رژِيم حاکم در سوريه يکي از نشانه هاي بعدي شعار " تغيير رژِيم " توسط امپرياليست هاي امريکايي است و بنياد گرايان اسلامي اين کشور کانديداي بعدي قدرت اند . در عربستان سعودي سلطنت اسلامي بنيادگراي " خادم حرمين شريفين " و متحد امپرياليست هاي امريکايي و انگليسي در منطقه ، بر قرار است و گروپ هاي مربوط به القاعده عليه آن مي جنگند . در پاکستان که رسما جمهوري اسلامي برقرار است ، بنياد گرايان افراطي عليه رژِيم حاکم و يا در واقع عليه بنياد گرايان ميانه رو مي جنگند و يا مبارزات قانوني و پارلماني را پيش مي برند . در کشور هايي مثل يمن و اندونيزيا نيز بنياد گرايان اسلامي جسته و گريخته عليه رژيم هاي حاکم آن کشور ها ميجنگند . بنياد گرايان اسلامي تاجکستان به فعاليت هاي قانوني روي آورده اند و بنياد گرايان اسلامي ازبکستان هنوز از رژِيم حاکم بر آن کشور ياغي اند و بخش هايي از آنها در خارج از ازبکستان به القاعده مرتبط اند .
درين ميان جمهوري اسلامي ايران وضعيت ويژه اي دارد . اين رژيم از يکجانب در رابطه با افغانستان و عراق عمدتا در اتحاد با امپرياليست هاي اشغالگر و رژيم هاي دست نشانده شان حرکت مي کند و از جانب ديگر نشانه بعدي شعار " تغيير رژيم " از سوي امپرياليست هاي امريکايي است . رژيم جمهوري اسلامي ايران در عين حاليکه رژيم هاي دست نشانده در افغانستان و عراق را حمايت ميکند و به آنها کمک مي رساند، از وجود نيروهاي خارجي در اين کشور ها اظهار نارضايتي مي کند و بخصوص در
رابطه با عراق خواهان خروج اين نيروها است . علاوتا اين رژيم به حزب الله در لبنان و حماس در فلسطين کمک مي رساند و از آنها حمايت مي کند . اما در عين حال با القاعده مخالفت نشان مي دهد و فعاليت هاي آن را – حد اقل پاره اي از آنها را – به نفع امريکا و اسرائيل مي داند .
از کشور هاي به اصطلاح اسلامي که بگذريم ، وضعيت در ميان اقليت هاي مسلمان ساکن در هند ، فليپين ، روسيه و چين نيز قابل دقت است . در کشمير يک جنبش سياسي و نظامي استقلال طلبانه از هند وجود دارد که بنياد گرايان اسلامي بخش مهمي از آن را تشکيل مي دهند . در فليپين جبهه آزاديبخش مورو و همچنان گروه ابو سياف وجود دارند که براي جدائي از فليپين مي جنگند . گروه اولي يک گروه سياسي – اسلامي ميانه رو است در حاليکه گروه دوم يک گروه افراطي بنياد گرا است . در روسيه در حاليکه در سائر مناطق مسلمان نشين ، رويهمرفته وضعيت آرام است ، در چيچين مقاومت سختي عليه روسها ادامه يافته است . اين مقاومت اکنون تحت رهبري بنياد گرايان اسلامي قرار دارند و بنياد گرايان اسلامي چيچين در ارتباط نزديک با القاعده قرار دارد . در چين يک جنبش تجزيه طلبانه در ميان مسلمانان اوغوري در سيکيانگ وجود دارد و نشانه هايي مبني بر نفوذ روز افزون القاعده و اسامه بن لادن در ميان اين جنبش را مي توان مشاهده
کرد .

فعاليت هاي بنياد گرايان اسلامي در کشور هاي اروپاي غربي و امريکاي شمالي وضعيت ويژه اي دارد . اين فعاليت ها تقريبا بطور قاطعي تحت رهبري القاعده قرار دارد و بصورت فعاليت هاي تروريستي پيش برده مي شود . در واقع بر مبناي همين وضعيت است که امپرياليست هاي غربي و در راس آنها امپرياليست هاي امريکايي ، جهان را عمدتا صحنه تقابل ايديولوژيک و سياسي ميان سرمايه داري امپرياليستي و بنياد گرايي فيودالي اسلامي وانمود مي کنند ، در حاليکه اين وضعيت نشاندهنده کل تصوير مربوط به بنياد گرايان اسلامي نيست .
وقتي کليت تصوير بيان شده در فوق را مدنظر قرار دهيم به وضوح مي بينيم که چيزي بنام تقابل و مصاف کلي ايديولوژيک و سياسي ميان ايديولوژي و سياست امپرياليستي از يک طرف و ايديولوژيِ و سياست فيودالي بنياد گراي اسلامي از طرف ديگر وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد . نيروهاي بنياد گراي اسلامي عمدتا وابستگان متحد و بالا تر از آن دست نشاندگان امپرياليست ها هستند و عليه آنها مصاف نمي دهند . امپرياليست ها چه در حالت اشغال و چه در حالت غير اشغال عمدتا بر همين نيروها تکيه مي نمايند و آنها را مي پرورانند . بخش مصاف دهنده بنياد گرايان اسلامي عليه امپرياليست ها به وضوح بخش غير عمده و عمدتا غير حاکم اين نيروها را تشکيل مي دهد . مصاف ايديولوژيک و سياسي اين بخش از نيروهاي بنياد گراي اسلامي عليه ايديولوژي و سياست امپرياليستي در عين حال مصاف ايديولوژِيک و سياسي دو بخش از بنياد گرايان اسلامي ميان خود شان نيز هست .
به عبارت ديگر وقتی بگوئيم که از لحاظ ايديولوژيک اوضاع امروزي جهان عمدتا از مصاف بنياد گرايي امپرياليستي در برابر بنياد گرايي اسلامي فيودالي شکل ميگيرد، از يکجهت به اين معني است که بگوئيم : از لحاظ ايديولوژِيک اوضاع امروزي جهان عمدتا از مصاف يک بخش از بنياد گرايان اسلامي فيودالي عليه بخش ديگر آن شکل مي گيرد . واضح است که تقابل ايديولوژِيک ميان نيروهاي فيودالي بنياد گراي اسلامي درشرايط امروزي جهان چنين نقشي نمي تواند بازي نمايد .

مهم تر ین تغییر و تحول
در کشور های تحت سلطه امپریالیزم

مهم ترين تغيير و تحولی که طی چند دهه گذشته در کشور هاي تحت سلطه امپریالیزم رونما گردیده اين است که تقريبا نصف نفوس اين کشور ها ديگر نه تحت نظام اقتصادي  –اجتماعي نيمه فيودال – نيمه مستعمره يا مستعمره و يا نظام انقلابي بلکه تحت نظام اقتصادي – اجتماعي سرمايه داري وابسته – نيمه مستعمره يا مستعمره بسر مي برند .
انقلاب چین به مثابه یک انقلاب دموکراتیک نوین یعنی یک انقلاب ضد فئودالی و ضد امپریالیستی تحت رهبری پرولتاریا، در سال 1949 به پیروزی سر تاسری رسید و طی سال های بعدی نسبتا نزدیک انقلابات ضد فئودالی و ضد امپریالیستی در ویتنام، کوریای شمالی و کیوبا نیز به پیروزی زسیدند.
در همان زمان ( اواسط قرن بیست ) در بقيه کشور هاي تحت سلطه تقريبا در مجموع نظام نيمه فيودالي – نيمه مستعمراتي يا مستعمراتي – نیمه فئودالی حاکم بود.
اکنون در کشور هايي مثل چين ، کورياي شمالي ، ويتنام ، کيوبا ، سه کشور قفقاز و پنج کشور آسياي ميانه ( اين کشور ها بعد از فروپاشي شوروي سوسيال امپرياليستي حيثيت جزئي از يک کشور سوسيال امپرياليستي را از دست داده و به کشور هاي تحت سلطه مبدل شدند ) و همچنان در کشور هايي مثل کورياي جنوبي ، تايوان ، ميکاو ، ماليزيا ، سنگاپور ، دوبي، افريقاي جنوبي و احتمالا دو سه کشور در امريکاي لاتين ، ديگر نظام اقتصادي  –اجتماعي مسلط نظام سرمايه داري وابسته – نيمه مستعمراتي يا مستعمراتي است .
در کشور هاي رديف اول بطور عموم به نظر نمي رسد که ديگر طبقه فيودال به عنوان يک طبقه اجتماعي استثمارگر وجود داشته باشد ، ولي فرهنگ فيودالي و مناسبات اجتماعي فيودالي به درجات مختلفي در اين کشور ها احياء شده و در خدمت بورژوازي وابسته قرار دارد .
در کشور هاي رديف دوم هنوز به درجات مختلفي ، طبقه فيودال وجود دارد
ولي ديگر طبقه استثمارگر مسلط نيست .مسلما وظايف ملي – دموکراتيک انقلاب درين کشورها کماکان مطرح است .
در کشورهاي رديف اول اين وظايف متوجه امپرياليزم و سرمايه داري وابسته و بقاياي مناسبات اجتماعي و فرهنگ نيمه فيودالي و در کشور هاي رديف دوم متوجه امپرياليزم ، سرمايه داري وابسته و بقاياي مناسبات توليد نيمه فيودالي است . اينکه انقلاب دموکراتيک نوين کماکان به مثابه مرحله اول انقلاب درين کشور ها مطرح است يا اينکه انقلاب در آنها راسا سوسياليستي است و وظايف ملي – دموکراتيک انقلاب در متن انقلاب سوسياليستي مورد اجرا قرار ميگيرد ، نمي توان فرمولبندي واحدي در مورد تمامي اين کشورها به عمل آورد . در هر حال نيروي عمده انقلاب در اين کشور ها طبقه کارگر است و نه طبقه دهقان و انقلاب ارضي ديگر محور وظايف ملي – دموکراتيک انقلاب شمرده نمي شود . همچنان ديگر در اين کشور ها نمي توان از طبقه سرمايه دار ملي به عنوان يک طبقه اجتماعي جدا از طبقه سرمايه دار وابسته نام برد . در اين کشور ها بورژوازي بزرگ ، بورژوازي متوسط و بورژوازي کوچک ، همه بخش هاي مختلف يک طبقه اجتماعي واحد را تشکيل مي دهند که تضاد هايي بين شان وجود دارد ولي وحدت شان در يک طبقه اجتماعي واحد استثمارگر وابسته به امپرياليزم جنبه اصلي هويت شان را تشکيل مي دهد .
در نيمه ديگر کشور هاي تحت سلطه يعني فليپين ، اندونيزيا ، کمبوديا ، لاوس ، تايلند ، برما ، کل کشور هاي شبه قاره هند ، افغانستان ، کل کشور هاي خاور ميانه – به استثناي يکي دو مورد - ، اکثريت قريب به اتفاق کشور هاي افريقائي و اکثريت عظيم کشور هاي امريکاي لاتين ، احتمالا به استثناي دو سه مورد - ، هنوز نظام اقتصادي  –اجتماعي مسلط را نظام نيمه فئودالي – نيمه مستعمراتي يا مستعمراتي تشکيل مي دهد .
نفوذ مناسبات سرمايه داري کمپرادور بيروکرات در همه اين کشور ها يکسان نيست و درجات موجوديت و گسترش آن مختلف است ، ولي در هر حال هنوز مناسبات توليدي مسلط برجوامع اين کشور ها را تشکيل نميدهد . در بعضي از اين کشور ها اين مناسبات نسبتا ضعيف است ولي در بعضي ديگري از آنها نسبتا نيرومند و گسترده است و احتمال اينکه طي مدت زماني نسبتا کوتاه و يا ميان مدت به مناسبات مسلط مبدل گردد وجود دارد . در هر حال در اين کشور ها کماکان انقلاب دموکراتيک نوين به عنوان مرحله اول انقلاب مطرح است و بطور عموم طبقه دهقان ، نيروي عمده انقلاب شمرده مي شود . در ين کشور ها عليرغم اينکه بورژوازي متوسط و کوچک به سختي تضعيف شده و ديگر يک نيروي اجتماعي ناتوان محسوب مي گردد ، ولي وجود دارد و تبارزات اجتماعي و سياسي ملي اش را به درجات و سطوح مختلف - يا بصورت مستقل و يا در درون حرکت هاي اجتماعي ديگر - نشان مي دهد

پديده زاغه نشيني در اطراف شهر ها در کشور هاي تحت سلطه و يا حد اقل در تعدادي از آنها پدیده جدیدی است . زاغه نشین ها در حدي نيستند که يک طبقه اجتماعي جديد غیر دهقانی و غیر کارگری را به وجود آورده باشند . زاغه نشين ها يا خصلت هاي روستائي – دهقاني از خود بروز مي دهند و يا بخشي از اقشار شهري نيمه پرولتاريا و خرده بورژوازي فقير شهري به حساب مي آيند . مورد اول را در کشور هاي نيمه فيودال و مورد دوم را در
کشور هاي سرمايه داري وابسته بيشتر مي توان مشاهده کرد . درينجا بطور مثال وضعيت افغانستان و چين را مورد توجه قرار مي دهيم :
در افغانستان قشر زاغه نشين از چند سال به اينطرف در اطراف شهر هايي مثل کابل ، مزار ، هرات ، جلال آباد ، قندهار و قندوز به وجود آمده است ، ولي در حدي نيست که يک طبقه اجتماعي مستقل از طبقه کارگر ، دهقان و سائر طبقات اجتماعي را تشکيل دهد . اکثريت اين زاغه نشين ها روستائياني اند که يا راسا از روستا هاي شان کنده شده اند و يا بعد از برگشت از مهاجرت به روستا هاي اصلي شان نرفته اند . اين زاغه نشين ها
مناسبات اجتماعي روستائي را به محلات مورد سکونت شان در اطراف شهر ها انتقال داده اند ، آنچنانکه به وضوح سلطه مناسبات اجتماعي نيمه فيودالي را در محلات شان مي توان مشاهده کرد . البته از لحاظ مناسبات توليدي موجود ، بخشي از اين زاغه نشين ها را نيمه پرولتاريا تشکيل مي دهد و بخشي را هم خرده بورژوازي فقير اطراف شهرها .
در هر حال پيدايش اين قشر به مفهوم اين نيست که طبقه دهقان ديگر به عنوان يک طبقه اجتماعي از بين رفته است . در واقع وضعيت افغانستان به گونه اي است که طي چند سال اخير هم نفوس روستاها رو به گسترش بوده است و هم نفوس اطراف شهر ها .احصائيه هاي تقريبي رسمي حاکي است که هفتاد فيصد نفوس افغانستان در روستاها و سي فيصد آن در شهر ها زندگي مي کنند و محصولات زراعتي دو سوم عائد ناخالص ملي کشور را تشکيل مي دهد . اين در حالي است که اکثريت شهر هاي افغانستان ، در واقع به مفهوم مدرن کلمه ، نمي توانند شهر محسوب گردند و بخش مهمي از يک سوم باقيمانده عايد نا خالص ملي را هم پول هاي ارسالي کارگران قانوني و غير قانوني در خارج از افغانستان تشکيل مي دهد .
بطور خلاصه درينجا مناسبات نيمه فيودالي حاکم است و پيدايش قشر جديد زاغه نشين در اطراف شهر ها نه تنها تغيير اساسي در وضعيت به وجود نياورده است ، بلکه تغيير جدي و مهمي نيز نتوانسته است به وجود بياورد . در هر حال تغيير ايجاد شده درينمورد سزاوار دقت است و اهميت تاکتيکي معيني را دارا است .
در چين گفته مي شود که طي سال هاي اخير در حدود دو صد ميليون نفر روستاها را ترک کرده اند و به اطراف شهر ها هجوم آورده اند . اما درانجا وضعيت نسبت به افغانستان فرق مي کند . در چين ديگر نيمه فيوداليزم بر روستاها و مناطق روستايي کشور و به طريق اولي بر سراسر کشور مسلط نيست ، بلکه آنچه مسلط است مناسبات توليدي سرمايه داري وابسته است که هم بر شهر ها حاکميت دارد و هم بر روستاها .بيجا شدگان روستايي مسکن گزين در اطراف شهرها بعد از کنده شدن از مناطق مسکوني روستايي شان ، بطور عموم به پرولتاريا و نيمه پرولتارياي اطراف شهر ها اند . در هر حال اين ها بطور عموم نيروي ذخيره کارگري محسوب مي گردند و نه طبقه اي که نه کارگر باشد و نه دهقان .
يقينا وضعيت در کشور ها و مناطق مختلف کشور هاي تحت سلطه يکسان نيست ، ولي در هر حال پيدايش يک طبقه جديد اجتماعي که نه عمدتا کارگر باشد و نه دهقان يعني نه به مناسبات توليدي سرمايه داري وصل باشد و نه به مناسبات توليدي نيمه فيودالي ، واقعيت ندارد . ما هنوز مناسبات توليدي ايرا نميشناسيم که از مناسبات توليدي نيمه فيودالي گذشته باشد ولي در عينحال مناسبات توليدي سرمايه داري نيز محسوب نگردد .
بر پایه همین تغییرات و تحولات در کشور های تحت سلطه امپریالیزم است که تغییرات و تحولاتی در استراتژی مبارزاتی احزاب کمونیست این کشور ها به وجود آمده است و در آینده باز هم به وجود خواهد امد.
مثلا حزب کمونيست پيرو بر محور راه استراتژيک محاصره شهر ها از طريق دهات ، جنگ چريکي شهري و به ويژه فعاليتهاي مبارزاتي و جنگي در حومه هاي شهر ها، خصوصا حومه هاي شهر ليما، در پيرو را مطرح کرده بود .
حزب کمونيست نيپال ( مائوئيست ) از ترکيب جنگ هاي روستايي و قيام هاي شهري در نيپال حرف مي زند، البته بدون اینکه بر عمده بودن جنگ های روستایی تکیه روشن نماید و همین موضوع آخری می تواند یک مسئله قابل مکث باشد.

حزب ما ، بر محور راه استراتژيک جنگ هاي روستايي دهقاني و محاصره شهر ها از طريق دهات ، جنگ هاي چريکي شهري ، قيام هاي شهري و قيام ها در درون نيروهاي نظامي دشمن ، در افغانستان را مطرح کرده است .
ساير احزاب مربروط به جنبش انقلابی انترناسیونالیستی نيز درینمورد مباحثاتی را مطرح کرده اند. اصولا هيچگاهي از تائيد دربست استراتژي مبارزاتي به همان صورتي که در چين تطبيق گرديد ، در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي حرفي در ميان نبوده است . قبل از " جاا " نيز ، کمونيست هاي چين ، بخصوص شخص مائوتسه دون ، هميشه از الگو برداري مطلق از چين ، کمونيست هاي سائر کشور ها را بر حذر ميداشتند . درينمورد برنامه هاي احزاب و همچنان بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي صراحت دارند .
طبيعي است که استراتژي مبارزاتي جنگ خلق در کشور هاي عمدتا سرمايه داري شده تحت سلطه ، اصولا به گونه ديگري مطرح گردد .

جدی ترین تحولات
در کشور های امپریالیستی

درین مبحث روی پنج موضوع مکث می کنیم:
I - اشرافیت کارگری، اتحادیه های زرد و نقش پرولتاریای صنعتی در انقلابات کشور های امپریالیستی.
II -  عملکرد قانون ارزش اضافی در بعد جهانی.
III -  نقش کارگران و جوانان پناهنده در کشور های امپریالیستی.
IV -  تبعیضات نژادی، ملیتی و غیره در کشور های امپریالیستی.
V -  جدی ترین تحولات در کشور های امپریالیستی.
1 بحث اشرافيت کارگري و اتحاديه هاي زرد در همان زمان لنين مطرح شده بود ، بلکه اين لنين بود که اين بحث را به ميان کشيد. امروز يقينا اشرافيت کارگري و اتحاديه هاي زرد نسبت به زمان لنین گستردگي بيشتري دارند، اما نقش آنها آنچنان گسترده و عميق نگرديده است که ديگر طبقه کارگر صنعتي کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي رسالت خود را در رهبري کردن انقلاب از دست داده باشند.
پرولتارياي صنعتي شهر هاي بزرگ کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي به اشکال گوناگون و با شدت بيسابقه اي مورد استثمار قرار مي گيرد . در چنين صورتي يقينا اشرافيت کارگري موجود در بين آن ، نميتواند بخش عمده را تشکيل دهد ، بلکه کماکان بخش غيرعمده آن محسوب ميگردد. پرولتارياي متشکل در مراکز بزرگ کارگري در کشورهاي سرمايه داري امپرياليستي ، ممکن است در مبارزات انقلابي دير بجنبند ولي يک امر مسلم است و آن اينکه رسالت رهبري انقلاب سوسياليستي و بعد از پيروزي انقلاب ساختمان سوسياليزم و حرکت بطرف کمونيزم ، اصولا بر عهده همين پرولتارياي متشکل است . اگر غير از اين باشد و غير از اين شده باشد ما بايد اصولا مفاهيمي مثل ايديولوژِي پرولتاريا ، انقلاب پرولتري ، ديکتاتوري پرولتاريا و مفاهیم مشابه دیگر را سر از نو مورد ارزيابي و بر رسي قرار دهيم .
موضوع مشخصی که باید درینجا مورد توجه قرار بگیرد، مفهوم امروزی " پرولتاریای صنعتی " است. اصطلاح پرولتاریای صنعتی امروز مفهوم وسيعی کسب کرده است، آنچنانکه حتي توريزم و سيکس را ديگر " صنعت توريزم " و " صنعت سيکس " مي گويند .
2 در شرایط کنونی قانون ارزش اضافي در بعد گسترده جهاني عمل مي کند ، ولي اين نيز چيز کاملا تازه اي نيست و همزمان با پيدايش سرمايه داري امپرياليستي به منصه ظهور رسيده است . مسلم است که امروز شدت و گستردگي آن خيلي بيشتر از سابق است .
علاوتا عملکرد قانون ارزش اضافي در بعد جهاني يک امر مطلق نيست . قانون ارزش اضافي در حالتي به صورت کامل عمل مي کند که سرمايه با نيروي کار آزاد سر و کار داشته باشد . اما در صورتي که سرمايه با نيروي کار مقيد نيمه فئودالي سر و کار پيدا نمايد آنچه عمل مي کند بالاتر از قانون ارزش اضافي است . در چنين صورتي مناسبات " بازار آزاد " ميان سرمايه و نيروي کار مطرح نيست . به همين جهت حاصل چنين مناسباتي " استثمار " حتي به مفهوم شديد آن نيست ، بلکه استثمار مضاعف و بلا تر از
آن غارت و چپاول است . علاوتا سرمايه داري امپرياليستي حتي در درون خود کشور هاي امپرياليستي ، براي کارگران پناهنده اجبارات غير اقتصادي گوناگوني ايجاد مي کند تا نيروي کار اين بخش از کارگران را نيز استثمار مضاعف و بالا تر از آن غارت و چپاول نمايد . در مورد منابع طبيعي کشور هاي تحت سلطه نيز مناسبات خريد و فروش متداول سرمايه دارانه وجود ندارد ، بلکه در موارد بسياري خريد و فروشي در کار نيست ، بلکه آنچه در کار است چور و چپاول آشکار يا نيمه آشکار است.
يک موضوع ديگر قابل مکث درينمورد افسانه " اقتصاد بازار آزاد " است که توسط امپرياليست ها بر سر زبان ها افتاده است . اين فرمول در مورد کشور هاي تحت سلطه به اين معني است که بايد تمام در هاي اقتصادي خود را بر روي سرمايه ها و کالا هاي کشور هاي امپرياليستي باز بگزارند . ولي تا جائيکه مربوط به خود کشورهاي امپرياليستي سرمايه داري است ، کل سکتور زراعت اروپاي غربي و امريکاي شمالي با میلیارد ها دالر يارانه (سوبسیدی) هاي دولت هاي امپرياليستي سر پا نگه داشته شده است . اخيرا در ايالات متحده امريکا يارانه دهي حتي صنايع فولاد را نيز در بر گرفته است . اين امر نيز به نوبه خود در عملکرد آزاد قانون ارزش اضافي در سطح جهاني اخلال ايجاد مي کند .

3 کارگران فصلي ، کارگران مهمان و جوانان پناهنده بخشي از طبقه کارگر کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي را تشکيل مي دهند که به درجات معيني تعلقات شان را با کشور هاي اصلي مورد سکونت شان نيز حفظ کرده اند و يا در واقع وادار مي گردند که حفظ کنند . اين کارگران به يقين از پتانسيل انقلابي فوق العاده اي بر خوردار اند و به مثابه نيرويي که حرکت هاي اوليه چرخ انقلاب را به راه اندازند ، مي توانند عمل کنند .
اما از آنجائيکه اين قشر طبقه جديدي را جدا از طبقه کارگر تشکيل نمي دهد و نه هم بخش تعيين کننده طبقه کارگر است ، در نهايت رسالت رهبري انقلاب کماکان بر عهده بخش متشکل کارگران در مراکز بزرگ تجمع کارگري است .
يک طبقه در رابطه با مناسبات توليدي ، عمدتا مناسبات مالکيت بر وسائل توليد ، در درون يک شيوه توليدي تاريخا مشخص مطرح بحث است . از آنجائيکه نه مناسبات توليدي اساسا تغيير يافته و نه هم مناسبات مالکيت بر وسائل توليد ، اصولا نمي توان از پيدايش طبقه اجتماعي جديد در کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي صحبت به عمل آورد .
حضور کارگران مهمان و جوانان پناهنده از کشور هاي تحت سلطه در همه کشور هاي امپرياليستي يکسان نيست و در بعضي از آنها به چشم نمي خورد و يا لا اقل آنقدر قليل است که قابل محاسبه نمي باشد . مثلا در کشور هايي مثل پرتگال ، هسپانيه ، ايتاليا ، کشور هاي بالکان ، کشور هاي اروپاي شرقي و فنلند نه تنها اين قشر تبارزي ندارد بلکه تعدادي از کارگران خود اين کشورها نیز بطرف کشورهاي اروپاي غربي سرازير شده اند .
در کشور هايي مثل ناروي ، سويدن ، روسيه ، جاپان ، اطريش و سويس حضور اين قشرمحسوس است ولي نه به حدي که در حرکت هاي اجتماعي قابل لمس باشد .
در واقع ، اين پنح کشور از کشور هاي جي 8 يعني ايالات متحده امريکا ، کانادا ، برتانيه ، فرانسه و آلمان است که قشر کارگران مهمان و جوانان پناهنده در آنها حضور گسترده دارند . علاوتا استراليا نيز داراي اينچنين وضعيتي است . اين وضعيت کشور هاي شش گانه مذکور هر کدام تاريخ مشخص خود را دارد .

ايالات متحده امريکا ، کانادا و استراليا کشور هايي اند که در اثر هجوم متجاوزين سفيد پوست بر آنها ساکنين بومي قتل عام شده اند . در واقع نفوس موجود اصلي آنها ، نسل سوم و چهارم مهاجمين سفيد پوست است . در اين کشورها جابجا شدن پناهندگان از کشور هاي تحت سلطه و يا مثلا انتقال جبري بردگان سياه پوست ، جرياني است که سابقه بيشتر از يک قرن دارد .
برتانيه و فرانسه ، کشور هاي مستعمره چي اي بوده اند که از قرن هيجده و نزده به اينطرف با ساکنين مستعمرات شان سر و کار داشته اند و تعدادي از آنها را در داخل کشور هاي شان پذيرفته اند .
سيستم مستعمراتي فرانسه با سيستم مستعمراتي سائر کشور هاي استعماري فرق داشت . به اين معني که استعمارگران فرانسوي ، مستعمرات شان را جزء سرزمين فرانسه محسوب مي نمودند و مسافرت بين سر زمين اصلي فرانسه و مستعمراتش از لحاظ رسمي آزاد بود . همين امر باعث شد که تعدادي از ساکنين مستعمرات فرانسه از همان زمان استعمار کهن در سر زمين فرانسه جا بجا شوند .
در برتانيه جريان جا بجا شدن پناهندگان از کشور هاي تحت سلطه پس از جنگ جهاني دوم قوت بيشتري گرفت ؛ به اين ترتيب که مستعمرات سابق برتانيه در چوکات کشور هاي مشترک المنافع گرد آمدند و ساکنين آنها تسهيلاتي براي مسافرت و کار در برتانيه بدست آوردند .
در آلمان جريان جابجا شدن کارگران ترک به تعداد زياد در رابطه با باز سازي بعد از جنگ جهاني دوم شروع شد و در سال هاي بعد اين جريان از سائر کشور هاي تحت سلطه نيز براه افتاد .
يقينا اين مسئله امروز در هر شش کشور امپرياليستي مذکور به يک مسئله مهم مبدل شده است ، ولي نه در حدي که " نوشته " بيان مي کند . حدت و شدت اين مسئله نه تنها در همه کشور هاي متذکره يکسان نيست، بلکه در مناطق مختلف هر يک از اين کشور ها نيز از هم فرق مي نمايد . مثلا آنقدري که اين موضوع در ايالت کاليفورنيا حاد و گسترده است در ايالات مرکزي و شمالي ايالات متحده امريکا حاد و گسترده نيست .

– 4 تبارز مسائلي از قبيل تبعيضات نژادي ، مليتي ، مذهبي و غيره در کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي به عنوان مسائل اجتماعي مهم و قابل توجه ، نشانه اين است که تضاد امپرياليست ها با خلق ها و ملل تحت ستم جهان ديگر يک موضوع صرفا منطقه یی مربوط به مناطق تحت سلطه جهان نيست ، بلکه به يک مسئله و موضوع جهاني بدل شده و بخشي از مسائل دروني کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي را نيز تشکيل مي دهد . تشديد بيشتر اين مسئله در درون کشور هاي امپرياليستي صرفا محصول اوضاع داخلي اين کشور ها نيست بلکه تا حد معيني و مي توان گفت تا حد زيادي انعکاس تشديد اين تضاد در سطح جهاني و در خود مناطق تحت سلطه جهان است .

5 -  جدي ترين تحولاتي که طي دو سه دهه اخير در کشور هاي امپرياليستي اتفاق افتاده اند ، يکي فروپاشي اتحاد شوروي سوسيال امپرياليستي و بلوک تحت رهبري اش و ديگري هم پيدايش اتحاديه اروپا و بخصوص پيدايش پول واحد اروپايي ( يورو ) يعني وحدت سياسي و اقتصادي اروپا است . در واقع بر مبناي همين تحولات است که کنفرانس جي 8 ، در شکل کنوني اش ، يعني شکلگيري باند بين المللي متشکل از هشت کشور امپرياليستي درجه اول جهان به ميان آمده است .
در هر حال از آنجائيکه دور نماي جنگ جهاني بين امپرياليست ها در چشمرس قرار ندارد و از آنجائيکه تجربه فروپاشي سوسيال امپرياليزم شوروي و بلوک تحت رهبري اش نشان داد که يک ابر قدرت امپرياليستي و بلوک تحت رهبري اش بدون پيدايش بحراني تا حد جنگ جهاني ، نيز مي تواند با آنچنان بحراني مواجه شود که فرو پاشد و از بين برود ، موضوع جنگ خلق در کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي و چگونگي آغاز و پيشبرد آن مستلزم آن است که مجددا مورد دقت ، توجه و ارزيابي قرار بگيرد .
امکان بروز جنگ در داخل کشور هاي سرمايه داري امپرياليستي ، چه در اثر عوامل داخلي ، چه در اثر عوامل خارجي و بين المللي و چه در اثر هر دو ، نشاندهنده آن است که راه پيشبرد فعاليت هاي قانوني تا زمان آماده شدن جو عمومي براي قيام ، در اثر بروز بحران عمومي و جنگ جهاني ، بايد مجددا مورد ارزيابي و دقت قرار بگيرد

تجاوز و اشغالگری
محور کارزار امپریالیستی جاری

موضوع محوری کارزار امپریالیستی ایکه بعد از حادثه یازدهم سپتامبر 2001 ، تحت رهبری امپریالیست های امریکایی در جهان براه افتاده است، چه چیزی است؟ تجاوز و اشغالگری بالای کشور های تحت سلطه یا تغییر رژیم در این کشور ها ؟ 
ما دراينجا در افغانستان با تجاوز و اشغالگري مستقيم امپرياليست ها مواجه هستيم . همچنين است در عراق . درچنين حالتي آنچه در واقع اتفاق مي افتد ، مستعمره شدن کشور ها و رويکارآمدن رژيم های دست نشانده امپرياليست ها است و نتايج آن با نتايج تغيير رژيم از طرق ديگر فرق مي نمايد. آنچه در فلسطین و لبنان می گذرد نیز با تجاوز و اشغالگری مرتبط است، یعنی تجاوز و اشغالگری صهیونیستی که با تجاوز و اشغالگری امپریالیستی در پیوند و ارتباط تنگاتنگ قرار دارد. یقینا در چنین حالاتی نیز موضوع تغییر رژیم ها مطرح است و نمی تواند مطرح نباشد. اما موضوع اصلی تجاوز و اشغالگری امپریالیستی و ارتجاعی است و تغییر رژیم موضوع اصلی نیست بلکه مرتبط با موضوع اصلی متذکره است.
در هر حال بطور خلاصه باید گفت که در شرایط کنونی منطقه ای که افغانستان، عراق، فلسطین و لبنان در آن قرار دارند، در مرکز گرد باد شوم کارزار جهانی امپریالیستی تحت رهبری امپریالیست های امریکایی قرار دارد. بر محور همین مرکز است که کارزار جهانی امپریالیستی در سطح جهان و بطور مشخص در سطح وسیع تر خود منطقه پیش برده می شود. این کارزار در هر دو شکل تجاوز و اشغالگری مستقیم امپریالیستی و همچنان مداخلات سیاسی و اقتصادی و مداخلات غیر مستقیم و نسبتا غیر مستقیم نظامی برای تغییر رژیم ها و یا تابع کردن بیشتر رژیم های موجود پیش برده می شود .

سیاست تغيير رژيم صرفا متوجه رژيم هاي نيمه فيودالی و یا استبدادی نيست . درطول سالهاي گذشته ، رژيم هاي چندين کشور اروپائي ، آسيائي و افريقائي تحت اين شعار تغيير يافته اند . رژيم هاي صربستان ، يوکراين و البانيه در اروپا از آن جمله اند . اين رژيم ها سرمايه دارانه بوده و هيچکدام رژيم هاي نيمه فيودلي نبوده اند و با رژيم هايي که تحت اين شعار بجاي آنها نشستند از لحاظ ماهيت و خصلت خود فرق اساسي ندارند . فرق شان اين است که رژيم هاي جديد در قبال امپرياليزم امريکا گوش به فرمان تر و تابع تر از رژيم هاي قبلي بودند و يا هستند .
رژيم صربستان ابتدا با حمله نظامي مورد ضربات شديد قرار گرفت و بعدا با سازماندهي سياسي مخالفين سقوط داده شد . رژيم يوکراين با سازماندهي سياسي مخالفين از قدرت برافتاد و رژيم البانيه از طريق سازماندهي سياسي مخالفين داخلي و درنهايت جنگ داخلي، سقوط داده شد .
در افريقا رژيم بنياد گراي الجزاير از طريق کودتاي ارتش خود الجزاير سقوط داده شد .رژيم بنياد گراي سوماليه که از طريق جنگ بر مرکز کشور تسلط يافته بود ، از طريق جنگ تجاوزگرانه و اشغالگرانه حبشه از خارج ، سلطه اش را بر مگه ديشو مرکز سوماليه از دست داد. درهردو کشور متذکره قدرت هاي مورد حمايت امپرياليست ها، بخش عمده نيروهاي نيمه فيودالي را تشکيل مي دهند .
يکي از رژيم ها ئيکه در افريقا با شعار " تغيير رژيم " مورد نشانه قرار گرفته است ، رژيم رابرت موگابي زيمبابوي است . درينجا اساسا دفاع از فيودال – کمپرادور هاي سفيد و ملکيت هاي ارضي شا ن مطرح است که رژيم موگابي از طريق بسيج دهقانان سياه آنها را خلع يد کرده و زمين ها را درميان دهقانان تقسيم کرد است . رژيم موگابي يک رژيم " انتخابي " است و از طريق انتخابات رويکار آمده و حکومت مي کند . رژيم جديد بعد از پيروزي مبارزات مسلحانه عليه رژيم نژاد پرست روديشيا قدرت را بدست گرفت و تاحال چند دوره انتخابات اين کشور را ( که بعد از سرنگوني رژِيم نژاد پرست ، نام آن به زيمبابوي تغيير يافت ) برده است . سياست تغيير رژيم در مورد زيمباوي تاحال نتيجه نداده است، ولي تلاش هاي امپرياليست ها براي ساقط کردن آن از طريق بازنده ساختنش در انتخابات جريان دارد . اين سياست همراه با يک محاصره شديد اقتصادي و تحريم اقتصادي از خارج پيش برده مي شود . گزارشات حاکي است که در اثر اين محاصره و تحريم اقتصادي حتي نيروهاي امنيتي دولتي زيمبابوي با کمبود مواد اوليه از قبيل مواد غذائي ، ادويه جات ، لباس و غيره مواجه شده اند .
قاره آسيا را مدنظر قرار دهيم :
رژيم حاکم بر يمن جنوبي ازطريق لشکرکشي يمن شمالي سقوط داده شد و وحدت يمن از طريق زور تامين گرديد . رژيم تازه رويکار آمده در " يمن متحد " به مراتب نسبت به رژيم ساقط شده يمن جنوبي از خصلت هاي نيمه فيودالي بيشتر برخودار است .در لبنان رژيم ساقط شده و رژيمي که بجاي آن رويکار آمد هر دو داراي خصلت هاي نيمه فيودالي – نيمه مستعمراتي بوده و هستند و از اين بابت فرق اساسي اي ميان شان وجود ندارد . اين تغيير رژيم در لبنان در اثر فشار خارجي و سازماندهي سياسي مخالفين داخلي متحقق گرديد .
رژيم صدام حسين در عراق از طريق تجاوز و اشغالگري امپرياليستي سقوط داده شد .اما رژيم دست نشانده اي که بجاي آن سازماندهي شده و براريکه قدرت پوشالي نشانده شده ، به مراتب فيودالي تر از رژيم صدام حسين است .

در افغانستان رژيم طالبان از طريق تجاوز و اشغالگري امپرياليستي سقوط داده شد .رژيم جمهوري اسلامي که بجاي آن آورده شده است ، خود يک رژيم مستعمراتي – نيمه فيودالي است و از لحاظ خصلت هاي نيمه فيودالي فرق اساسي با رژيم طالبان ندارد .
در پاکستان رژيم نواز شريف از طريق کودتاي نظامي سقوط داده شد . مي توان به روشني ديد که رژيم مشرف نسبت به رژيم نواز شريف فيودالي تر است .
در قرغيزستان رژيم حاکم از طريق سازماندهي سياسي مخالفين داخلي برافتاد . آن رژيم يک رژيم نيمه فيودالي نبود بلکه يک رژيم بورژوايي وابسته ، عمدتا وابسته به امپرياليزم روس بود . رژيمي که بجاي آن رويکار آمد نيز يک رژيم بورژوائي وابسته، منتها عمدتا وابسته به امپرياليزم امريکا است .
هم اکنون فشار اصلی کارزار جاری امپریالیستی برای برداشتن قدم های بعدی تجاوز و اشغالگری امپریالیستی روی ايران و سوريه و کوریای شمالی متمرکز است و طبعا از یکجهت رژیم های حاکم بر این کشور ها تحت این فشار قرار دارند.
درکورياي شمالي اصلا امپرياليست هاي امريکائي ، با کدام رژيم فيودالي طرف نيستند بلکه با يک رژيم سرمايه داري بروکراتيک دولتي عمدتا وابسته به امپرياليستهاي روسي و مرتجعين چيني طرف اند .
در سوريه تکيه اصلي امپرياليست ها براي تغيير رژيم روي بنيادگرايان مخالف رژيم اسد است که به مراتب نسبت به آن رژيم فيودالي تر اند .
در ايران، امپرياليست هاي امريکائي اساسا روي سلطنت طلبان و جناح هائي از درون جمهوري اسلامي حساب باز کرده اند که در دارا بودن خصلت هاي نيمه فيودالي تفاوت هاي اساسي اي با رژيم حاکم کنوني نخواهند داشت .  .
در امريکاي لاتين شعار " تغيير رژيم " اصلا متوجه رژيم هاي نيمه فيودالي نيست ، بلکه متوجه رژيم ها و نيروهايي با گرايشات شبه سوسياليستي يا گرايشات سرمايه دارانه ملي است و مقاومت عليه لجام گسيختگي امپرياليست ها نيز توسط همين نيروها صورت مي گيرد .
بر علاوه تمامي اين مسائل ، شعار " تغيير رژيم " نيز شعاري نيست که هميشه توسط امپرياليست ها مطرح شده و روي آن تاکيد صورت بگيرد . مثلا شعار " تغيير رژيم " در عربستان سعودي و مصر توسط القاعده مطرح شده است و در مقابل امپرياليست هاي امريکايي از سياست ابقاي اين رژيم ها حمايت مي نمايند .
يک مورد مشخص ديگر ، نيپال است . درين کشور تغيير رژيم يعني تغييررژيم شاهي توسط مائوئيست ها و اکثريت توده ها و نيروهاي سياسي مطرح گرديده است . اما با وجودي که رژيم شاهي صرفا بيست درصد از سرزمين اين کشور را در کنترول دارد ، امپرياليست هاي امريکائي تلاش دارند رژيم شاهي را حفظ نمايند .

در باره اوضاع جهانی

در برنامه حزب بیان گردیده است که:
" ماتریالیزم تاریخی بالای نقش اساسی دو چیز تکیه مینماید:
1 -  تولید و تضاد اساسي آن يعني تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي.
2 -  رابطه متقابل ميان توليد و روبناي ايديولوژيک و سياسي جامعه .واقعيت اين است که پيدايش زندگي اجتماعي با پروسه توليد توام بوده و بقايش به آن وابسته است. اما نيروهاي مولده فقط مي توانند از طريق ورود انسان ها به مناسبات توليدي معين وجود داشته و تکامل نمايند . تضاد ميان نيروهاي مولده ومناسبات توليدي در مرحله معيني از تکامل نيروهاي مولده آشکارا انتاگونسيتي مي شود. ضرورت رشد بيشتر نيروهاي مولده اين الزام را به وجود مي آورد که بايد يک تغيير ريشه يي وانقلابي در جامعه رخداده و مناسبات توليدي نويني جايگزين مناسبات توليدي کهن گردد .
اين تغيير ريشه اي و انقلابي در جامعه در روبناي ايديولوژيک و سياسي براه مي افتد و حول مبارزه طبقاتي برا ي قدرت سياسي متمرکز مي شود. در صورتيکه شرايط مادي لازم فراهم نباشد ، ايديولوژي و سياست نمي توانند انقلاب به وجود آورند . اما همينکه شرايط مادي لازم به وجود آمد ، روبنا ( ايديولوژي و سياست ) بصورت عرصه تعيين کننده نبرد طبقات و نيرو هاي مختلف سياسي در مي آيد و ايجاد تحول کيفي در روبنا به ضرورت عمده تکامل جامعه مبدل مي شود   ."
به عبارت روشن ، تا زمانيکه تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي در چهار چوب يک مناسبات توليدي خاص به مرحله آنتاگونيستي آشکار نرسيده باشد ، نیروهای مولده در چهارچوب مناسبات تولیدی موجود عمدتا به رشد خود ادامه می دهند. در چنین شرایطی، تضاد ميان نيروي کار و ابزار توليد و همچنان تضاد ميان نيروي کار و محمول يا موضوع توليد وتضاد ميان ابزار توليد و موضوع توليد و تضاد دروني هريکي از اين بخش هاي مختلف نيروهاي مولده ، عمدتا کار کردي در جهت رشد و تکامل نيروهاي مولده دارند ، چرا که تضاد ميان نيروها ي مولده و مناسبات توليدي در حدي نيست که عمدتا از اين رشد و تکامل جلوگيري کند . اما موقعي که تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي به مرحله آنتاگونيستي آشکار رسيد ، مناسبات تولیدی موجود، عمدتا به مانع سر راه رشد نیروهای مولده مبدل می شود و در عین حال تضاد هاي دروني نيروهاي مولده کارکرد خود را در جهت رشد و تکامل نيروها ي مولده عمدتا از دست ميدهند .

شيوه توليد سرمايه داري را در نظر می گيريم. از وقتي که اين شيوه توليد به مرحله امپرياليزم وارد گرديد، طفيلي، گنديده و مردني شد، يعني وقتي سرمايه داري به مرحله امپرياليزم رسيد، تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي سرمايه داري اساسا به مرحله آنتاگونيستي آشکار پا گزاشت و موجوديت مناسبات توليدي سرمايه داري عمدتا به سدي درمقابل رشد و تکامل نيروهاي مولده مبدل شده وانقلابات پرولتري در دستور روز قرار گرفتند. بدين سبب است که ما عصر را صرفا عصر امپرياليزم نمي خوانيم ، بلکه عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري ميدانيم .
اين مرض اساسي سرمايه داري ديگر در چارچوب مناسبات تولیدی موجود قابل تداوي نيست .ادواري بودن بحرانات در نظام سرمايه داري امپرياليستي به اين معني نيست که بحران اساسي سرمايه داري امپرياليستي ( رسيدن تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي به مرحله آشکارا آنتاگونيستي ) گاهي حاضر است و گاهي غايب . يقينا بحرانات و شگوفايي ها – در اشکال گوناگون جهاني ، منطقوي و کشوري - بصورت متناوب يکي پس از ديگري مي آيند و مي روند ، ولي همه اين بحرانات و شگوفايي ها در متن بحران اساسي سرمايه داري امپرياليستي جريان مي يابد و صرفا بيان کننده حالات شديد و ضعيف همان بحران اساسي است ونه بيان کننده موجوديت وعد م موجوديت آن .به همين سبب است که مناسبات توليدي سرمايه داري امپرياليستي حاکم بر جهان، نه تنها در جريان بحرانات ادواري بلکه در جريان شگوفايي هاي ادواري اش نيز عمدتا به مثابه مانعي درمقابل رشد و تکامل نيروهاي مولده عمل مي نمايد . از اينجا است که در هر حالتي پیشبرد مبارزه برای پیروزی انقلاب به مثابه وظيفه اساسي نیروهای انقلابی باقي مي ماند .
در رابطه با موضوع رشد علم و تکنالوژي و در کل رشد نيروهاي مولده در درون مناسبات توليدي سرمايه داري امپرياليستي کنونی حاکم بر جهان ما باید به این امر توجه داشته باشیم. يقينا پيشرفت هاي علمي و توليدي يک قرن گذشته در داخل چوکات شيوه توليدي سرمايه داري امپرياليستي در در یک مقايسه مطلق با پيشرفت هاي گذشته جامعه بشري ، محيرالعقول و خارق العاده بوده اند . ولي اگر ظرفيت و توانمندي فکري وعملي تاريخا بدست آمده کنوني کل جامعه بشري و امکانات باالقوه براي پيشرفت را با آنچه در عمل و بصورت باالفعل در داخل نظام سرمايه داري امپرياليستي صورت گرفته و مي گيرد با هم مقايسه کنيم ، به وضوح مشاهده مي نمائيم که مناسبات توليدي سرمايه داري امپرياليستي در هر حالتي عمدتا به مثابه مانع در مقابل رشد و تکامل نيروهاي مولده عمل مي نمايد . " ديناميزم امپرياليزم " مي تواند مرض اساسي اين نظام را تسکين دهد ولي نمي تواند آن را بصورت اساسي تداوي نمايد .
تضاد اساسی شیوه تولید سرمایه داری تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی است. این تضاد در دو شکل بزرگ ( اصلی ) تبارز می یابد:
1 –  تضاد میان سرمایه و نیروی کار.
2 – تضاد میان انارشی در سطح کل جامعه و سازماندهی در موسسات جداگانه.
تضاد میان سرمایه و نیروی کار در مرحله سرمایه داری رقابت آزاد صرفا به تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی محدود باقی می ماند، ولی در مرحله سرمایه داری امپریالیستی، علاوه از تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی، تضاد میان امپریالیزم و خلق ها و ملل تحت ستم را نیز در بر می گیرد. همچنان تضاد میان سازماندهی و انارشی در مرحله سرمایه داری امپریالیستی ابعاد جهانی به خود می گیرد وعمدتا به شکل تضاد میان قدرت های امپریالیستی و بلوک های امپریالیستی مختلف بروز می نماید.
به این ترتیب در مرحله سرمایه داری امپریالیستی سه تضاد بزرگ که ریشه در تضاد اساسی سرمایه داری دارند، در عرصه جهانی موجود هستند که عبارت اند :
1 – تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی
2 – تضاد میان امپریالیزم و خلق ها و ملل تحت ستم
3 – تضاد میان قدرت ها و بلوک های امپریالیستی مختلف
اما عصر امپریالیزم در عین حال عصر انقلابات پرولتری نیز هست. به عبارت دیگر " امپریالیزم آستانه انقلاب پرولتری است. "  به همین جهت در این عصر تضاد های بزرگ جهانی صرفا به تضاد هایی  که ریشه در تضاد اساسی سرمایه داری دارند محدود نمیگردند، بلکه تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم به مثابه تضاد میان دو سیستم نیز در عرصه جهانی تبارز می نماید. با در نظر داشت این تضاد، چهار تضاد بزرگ در عرصه جهانی می تواند وجود داشته باشد:
1 – تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی
2 – تضاد میان خلق ها و ملل تحت ستم و امپریالیزم
3 – تضاد میان قدرت ها و بلوک های امپریالیستی مختلف
4 – تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم
تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم را نباید بمثابه تضاد میان کمونیزم و امپریالیزم تلقی نمود. سوسیالیزم دوره گذار از سرمایه داری به کمونیزم است. به عبارت دیگر دوره سوسیالیزم یک دوره گذاری و عبوری است و می تواند هم قابلیت پیشروی به سوی کمونیزم را داشته باشد و هم قابلیت بر گشت مجدد به سرمایه داری را. در مقاطعی از عصر امپریالیزم که یا اصلا انقلاب سوسیالیستی پیروزمند هنوز به وجود نیامده باشد، مثل مقطع قبل از انقلاب اکتوبر در قرن بیست، و یا چنین انقلاباتی با شکست مواجه شده و برگشت مجدد به سرمایه داری صورت گرفته باشد، مثل مقطع کنونی از زمان شکست انقلاب در چین تا حال، تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم به مثابه یکی از تضاد های بزرگ جهانی وجود ندارد.
به این ترتیب در حال حاضر صرفا می توانیم از سه تضاد بزرگ، که ریشه در تضاد اساسی سرمایه داری دارند، در عرصه جهانی صحبت نمائیم.
ولی اگر در شرایط فعلی نمی توانیم از موجودیت تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم به مثابه تضاد میان دو سیستم صحبت نمائیم، آیا از موجودیت تضاد میان فئودالیزم، یا نیمه فئودالیزم، و امپریالیزم به مثابه تضاد میان دو سیستم نیز نمی توانیم صحبت به عمل آوریم؟ در حالیکه فئودالیزم، البته در قالب نیمه فئودالیزم و نه فئودالیزم خالص، عملا موجودیت عینی اقتصادی – اجتماعی دارد و بر علاوه نیرو ها و قدرت های ایدئولوژیک و سیاسی خود را نیز دارد.
ما در عصر حاضر نمی توانیم از تضاد میان فئودالیزم و امپریالیزم به مثابه
تضاد میان دو سیستم در عرصه جهانی صحبت نمائیم، چرا که فئودالیزم به مثابه یک سیستم مستقل دیگر اصلا موجودیت خارجی ندارد. درست از همان زماني که سرمايه داري به مرحله امپرياليزم رسيد و فيوداليزم کهن از میان رفت و به نيمه فيوداليزم استحاله گرديد، ديگر فيوداليزم به مثابه یک سیستم مستقل وجود ندارد بلکه به زائيده امپرياليزم مبدل گرديده است. استالين در دهه بيست قرن گذشته ، وقتي از تضاد هاي بزرگ جهاني بحث مي کند چهار تضاد را مشخص مي سازد :
1 ) تضاد ميان سوسياليزم و امپرياليزم .
( 2 تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي .
( 3 تضاد ميان ملل تحت ستم وامپرياليزم .
( 4 تضاد ميان قدرت هاي امپرياليستي .
به عبارت روشن تر ، استالين تقريبا هشتاد سال قبل تضاد ميان امپرياليزم و فيوداليزم را يکي از تضاد هاي بزرگ جهاني نمي داند . حالا پس از همه فراز ونشيب هاي انقلابي و ضد انقلابي واقع شده درعرصه جهاني و در زمانه سلطه گلوبلايزيشن سرمايه داري امپرياليستي ، فيوداليزم، و به بیان دقیق تر نیمه فئودالیزم که نسبت به دهه بيست قرن گذشته ، عمدتا نيرو و توان خود را در سطح جهان از دست داده است، به طریق اولی نمی تواند، دیگر آنچنان زور و قوتي داشته باشد که به مثابه یک سیستم جهانی در مقابل امپرياليزم قرار بگيرد.  

البته فئودالیزم به عنوان یک شیوه تولید غیر از شیوه تولید سرمایه داری نمی تواند با سرمایه داری، و در عصر حاضر با سرمایه داری امپریالیستی، تضاد نداشته باشد، اما این تضاد نه می تواند به مثابه یک تضاد مستقل تبارز نماید و نه به مثابه یک تضاد جهانی، بلکه صرفا به مثابه یک تضاد ضمیمه یی و غیر جهانی می تواند تبارزاتی داشته باشد. به عبارت دیگر این تضاد به مثابه زائیده ای از تضاد اساسی سرمایه داری، و به صورت مشخص به مثابه زائیده ای از تضاد میان انارشی و سازماندهی و یا به بیان دیگر به مثابه زائیده تضاد میان قدرت ها و بلوک های امپریالیستی مختلف امپریالیستی با همدیگر، تبارز می نماید.
قدر مسلم است که تضاد میان فئودالیزم و امپریالیزم به مثابه یک تضاد ضمیمه یی و غیر جهانی، و به بیان دیگر به مثابه یک تضاد غیر مستقل و غیر اصلی ( فرعی ) یا محدود، در عصر حاضر نمی تواند به مثابه تضاد
عمده جهانی عملکرد داشته باشد.
در یک پدیده یا پروسه دارای تضاد های متعدد و دارای مراحل مختلف تکامل، مثل جهان بشری، ، تضاد عمده از ابتدا تا انتهای موجودیت آن پدیده یا پروسه ثابت نمی ماند بلکه به مثابه تضاد رهبری کننده و تعیین کننده هر مرحله مشخص تکامل آن پدیده یا پروسه، با اختتام هر مرحله و آغاز مرحله جدید، تغییر می نماید و یک تضاد عمده جدید جای تضاد عمده قبلی را می گیرد.
درینمورد دو موضوع مهم قابل مکث است:
1 – هر تضادی در یک پدیده یا پروسه دارای تضاد های گوناگون نمی تواند به مثابه تضاد عمده تبارز نماید. بطور عموم می توانیم تضاد های گوناگون یک پدیده یا پروسه بغرنج و پیچیده را به تضاد های بزرگ ( اصلی ) و تضاد های کوچک ( فرعی ) تقسیم نمائیم. در واقع تضاد عمده در هر مرحله ای از تکامل اینچنین پدیده یا پروسه ای یکی از تضاد های اصلی ( بزرگ ) آن خواهد بود و نه یکی از تضاد های فرعی یا کوچک آن. مثلا در شرایط حاضر جهانی که سه تضاد بزرگ یا اصلی جهانی وجود دارد، صرفا یکی از همین تضاد ها می تواند به مثابه تضاد عمده جهانی عمل نماید و نه کدام تضاد دیگر.
نتیجه اینکه تضاد های کوچک و غیر اصلی موجود در جهان نمی توانند به مثابه تضاد های بزرگ و اصلی جهانی عمل نمایند.  همانطور نیز نمی توانند در موقعیت تضاد عمده جهانی قرار بگیرند
2 – جاگزین شدن یک تضاد عمده بجای تضاد عمده دیگر، به مفهوم حل نهایی تضاد عمده قبلی نیست، بلکه به مفهوم جابجا شدن موقعیت آن تضاد از موقعیت تضاد عمده به موقعیت تضاد غیر عمده است. مثلا اگر در یک مرحله مشخص، تضاد  میان امپریالیست ها به مثابه تضاد عمده جهانی عمل نماید؛ ولی در مرحله دیگری تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپریالیزم به مثابه تضاد عمده جهانی تبارز نماید؛ این جابجایی موقعیت تضاد عمده، به مفهوم حل نهایی تضاد میان امپریالیست ها نیست. در مرحله جدید با وجودی که تضاد میان امپریالیست ها دیگر تضاد عمده جهانی نیست، اما کماکان به مثابه یک تضاد بزرگ ( اصلی ) جهانی عمل می نماید. به عبارت دیگر با وجودی که تضاد مذکور دیگر در موقعیت تضاد عمده جهانی قرار ندارد، اما نه تنها به عنوان یک تضاد به موجودیت خود
ادامه می دهد بلکه موقعیت اصلی ( بزرگ ) خود را نیز از دست نمی دهد.  
البته موضوع مشخصی که باعث میگردد یک تضاد در موقعیت تضاد عمده قرار بگیرد باید به نحوی حل و فصل گردد تا آن تضاد موقعیت خود را به عنوان تضاد عمده از دست بدهد. مثلا موضوع مشخصی که باعث می گردد تضاد میان امپریالیست ها به مثابه تضاد عمده جهانی عمل نماید، ورود عملی قدرت های مختلف امپریالیستی به جنگ میان هم و یا لااقل قرار گرفتن آنها در آستانه ورود به چنین جنگی است. فقط موقعی که چنین موقعیت هایی از بین برود، تضاد میان امپریالیست ها می تواند دیگر تضاد عمده جهانی نباشد، در حالیکه به مثابه یک تضاد بزرگ ( اصلی ) جهانی همچنان وجود خواهد داشت.
به این ترتیب یک تضاد بزرگ یا اصلی جهانی علیرغم اینکه در موقعیت تضاد عمده جهانی قرار نداشته باشد، به مثابه یک تضاد بزرگ یا اصلی جهانی وجود دارد و عمل می نماید.
3 –  یک پدیده بغرنج و پیچیده و دارای تضاد های گوناگون ومراحل مختلف تکامل، مثل جامعه بشری، در واقع بخاطری اینچنین است که تضاد اساسی آن دارای تبارزات گوناگون و مختلف است. همین تبارزات گوناگون و مختلف تضاد اساسی است که تضاد های بزرگ یا اصلی پدیده مذکور را تشکیل می دهند و هر یکی از آنها در مراحل مختلف تکامل پدیده بحیث تضاد عمده همان مرحله عمل می نماید. از این جهت در چنین پدیده هایی، که تضاد اساسی در هر مرحله عمدتا از طریق یک تضاد یعنی تضاد عمده عمل می نماید، بدون شناخت و تشخیص تضاد عمده نمی توان سمت و جهت حرکت پدیده را مشخص و معین نمود. مثلا ما باید بخاطر شناخت درست از اوضاع کنونی جهان باید نهایت سعی در پیدا کردن تضاد عمده جهانی به عمل آوریم، چرا که بدون درک و تشخیص روشن تضاد عمده جهانی، از چگونگی سمت و حرکت تضاد اساسی جهان و به بیان روشن تر از چگونگی سمت و حرکت جهان بصورت مشخص عاجز خواهیم ماند. کاملا نادرست است که بگوئیم در شرایط کنونی جهانی اصلا تضاد عمده جهانی وجود ندارد. همچنان کاملا غلط است اگر بگوئیم که اوضاع کنونی جهان قسمی است که نمی توانیم تضاد عمده جهانی را مشخص نممائیم. بنابرین کاملا ضروری است که ببینیم از میان سه تضاد بزرگ یا اصلی کنونی جهانی، کدام یکی از آنها تضاد عمده جهانی را میسازد؟   

تضاد میان امپریالیست ها :  گرچه تضاد ميان امپرياليست ها کماکان به مثابه یک تضاد بزرگ یا اصلی جهانی وجود دارد، اما دورنماي جنگ جهانی امپرياليستي حد اقل درهمين نزديکي ها در چشمرس قرار ندارد. گرچه رقابت ها و برخورد ها میان امپریالیست ها وجود دارند، اما این رقابت ها و برخورد ها جنبه عمده مناسبات میان آنها را نمی سازند. در شرایط کنونی جهانی واضحا تبانی و سازش میان امپریالیست ها جنبه عمده مناسبات میان آنها را تشکیل می دهند. نيتجه مسلم اين واقعيت های عيني اين است که تضاد ميان قدرت هاي امپرياليستي در شرايط کنوني تضاد عمده جهان نيست.
البته تضاد ميان امپرياليست ها کماکان زمينه عيني روند جنگ جهانی امپرياليستي را تشکليل مي دهد که درصورت حدت يابي و رسيدن به مرحله آنتاگونيستي آشکار ، به بروز چنین جنگی منجر خواهد گردید.  
گرچه جنگ های جهانی امپریالیستی در خدمت به باز سازی ساختاری کل نظام اقتصادی – اجتماعی امپریالیستی براه می افتند، اما در عین حال تجربه دوجنگ جهاني نشانداد که چنين جنگ هايي از يکجانب به شدت تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي و تضاد ميان خلق ها و ملل تحت ستم و امپرياليزم را حدت مي بخشد و از جانب ديگر از جنبه هاي معيني باعث تضعيف امپرياليست ها مي گردد و اين وضعيت شرايط عيني و ذهني مناسبي براي انقلابات پرولتري به وجود مي آورد . از اینجهت امپریالیست ها آگاهانه تلاش می نمایند که از بروز یک جنگ جهانی دیگر در میان شان جلوگیری نمایند و این تلاش به نوبه خود می تواند – و توانسته است – در پهلوی عوامل عینی، در رابطه با جنتگ جهانی امپریالیستی نقش بازدارنده بازی نماید.
تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی در کشور های سرمایه داری: این تضاد نیز کماکان به مثابه یک تضاد اصلی یا بزرگ جهانی وجود دارد. با گسترش بیشتر سرمایه داری در جهان نه تنها گستره عمل این تضاد به عنوان یک تضاد بزرگ یا اصلی جهانی بیشتر از پیش وسیع تر شده است بلکه با توجه به حرکت هر دم افزون تر گلوبلایزیشن سرمایه داری، در آینده نیز در حال وسعت خواهد بود.
در حال حاضر جنبش ضد گلوبلایزیشن و جنبش ضد جنگ در کشور های امپریالیستی، که جنبش های توده یی وسیع و نیرومندی هستند، تبارز عملی سیاسی این تضاد را نمایندگی می کنند. این جنبش ها از یکجانب نیرو و توان مبارزاتی خود را از تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی، می گیرند و از جانب دیگر از تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپریالیزم و مسائل مرتبط با این تضاد. ولی اگر به دقت ارزیابی نمائیم می بینیم که این جنبش ها عمدتا از تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپریالیزم و مسائل مرتبط با این تضاد متاثر می گردند و تاثیر پذیری آنها از تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی در کشور های امپریالیستی، در مجموع نسبتا غیر عمده است. این موضوع نشان می دهد که تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی در شرایط کنونی جهانی نمی تواند تضاد عمده جهانی محسوب گردد.
تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپریالیزم – طبیعی است که وقتی هیچ یک از دو تضاد نامبرده قبلی تضاد عمده جهانی نباشد، تضاد سوم یعنی تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپریالیزم باید تضاد عمده جهانی باشد.      مشروط کردن تضاد ميان خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم به عنوان تضاد عمده جهاني به موجوديت کشور يا کشور هاي سوسياليستي در جهان نادرست است . در جلسه گسترده سال 2000 ، همه مشمولين جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مي دانستند که کشور يا کشور هاي سوسياليستي درجهان وجود ندارند . اما همين جلسه تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم را به عنوان تضاد عمده جهاني مورد پذيرش قرار داد. از آن گذشته همانطوریکه در زمان تدوين و انتشار " پيشنهاديه در مورد خط مشي اصلي جنبش بين المللي کمونيستي " کشور هاي سوسياليستي وجود داشتند، اما علیرغم آن تضاد میان امپریالیزم و ملل تحت ستم به عنوان تضاد عمده جهان دانسته شد و نه تضاد ميان سوسياليزم و امپرياليزم؛ اکنون نیز صرفا عدم موجوديت تضاد میان سوسیالیزم و امپریالیزم نمی تواند نقش عمده يابد و فقط همین امر باعث گردد که تضاد میان امپریالیزم و خلق ها و ملل تحت ستم تضاد عمده جهانی نباشد.  
نبود کشور يا کشور هاي سوسياليستي در جهان در شرايط کنوني به اين معني است که از ميان چهار تضاد بزرگ در عرصه جهاني ، يکي از آنها موقتا از صحنه جهان غايب شده است. اما از میان سه تضاد بزرگ جهانی موجود، نظر به اینکه کدام یکی از این سه تضاد، نقش عمده در شکلدهی مجموع اوضاع جهان بازی می نماید، هر یکی از آنها می تواند تضاد عمده جهان باشد.

برای اینکه تضاد عمده کنونی جهان را مشخص کنیم، باید ببینیم که کدام مسئله نقش محوری در شکلدهی اوضاع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی جهان بازی می نماید و رابطه این مسئله با تضاد های بزرگ یا
اصلی جهانی چگونه است؟
این موضوع روشن و واضح است که مسئله محوری در جهان کنونی که نقش آن در شکلدهی اوضاع جهان تعیین کننده است، کارزار جهانی امپریالیستی تحت رهبری امپریالیست های امریکایی از یکطرف و مخالفت ها و مبارزاتی که علیه آن صورت می گیرد از طرف دیگر، است. این مسئله یقینا در ارتباط با هر سه تضاد بزرگ یا اصلی جهانی قرار دارد. این کارزار نه تنها به تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی در کشور های امپریالیستی مرتبط است و انرا بیشتر از پیش دامن می زند، بلکه در ارتباط با تضاد میان امپریالیست ها نیز قرار دارد و در سطوح مختلف آنرا متاثر میسازد. اما عرصه تطبیق یا میدان اجرای مستقیم این کارزار، از هر دو جهت، کشور های تحت سلطه است، بار عمده و مستقیم فشار و تضعییقات آن بر دوش خلق ها و ملل تحت ستم سنگینی می کند، عالی ترین شکل مبارزه یعنی جنگ در همین کشور ها به وقوع می پیوند و بالای همین خلق ها و ملل تحمیل می گردد. به همین جهت است که تضاد عمده کنونی جهان عبارت است از تضاد میان امپریالیزم و خلق ها و ملل تحت ستم جهان.
به عبارت دیگر، مقام آنتاگونیستی تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی در شرایط کنونی جهان عمدتا از طریق عملکرد تضاد میان امپریالیزم و خلق ها و ملل تحت ستم جهان بیان می گردد. به همین جهت ضرورت انقلاب در جهان عمدتا در کشور های تحت سلطه و در میان خلق ها و ملل تحت ستم جهان مطرح می گردد. به بیان دیگر شرایط عینی مساعد برای انقلاب و پیشبرد مبارزات انقلابی عمدتا در کشور های تحت سلطه و در میان خلق ها و ملل تحت ستم جهان فراهم است. یقینا ضرورت انقلاب و شرایط مساعد برای انقلاب از لحاظ اوضاع عینی در کشور های امپریالیستی نیز مطرح است، اما از لحاظ مجموع اوضاع جهان و در مقایسه با کشور های تحت سلطه، در درجه دوم اهمیت قرار دارد.
به این ترتیب تا جائیکه به شرایط عینی یعنی به تولید و تضاد اساسي آن يعني تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات  تولیدی در جهان مربوط است، شرایط برای راه اندازی و پیشبرد مبارزات انقلابی مساعد است. اما در شرایط کنونی، رابطه متقابل ميان توليد و روبناي ايديولوژيک و سياسي جامعه یک رابطه موزون نیست. به عبارت دیگر شرایط ذهنی نسبت به شرایط عینی عقبمانده و ضعیف است. وظیفه و رسالت مبارزاتی اساسی ما در جهان، رفع این عقماندگی و ضعف است .