نشست تپه پاريس، يك شكست پرولتاريا
نشست تپه پاريس، يك شكست پرولتاريا
" نشست تپه پاريس، يك پيروزي پرولتاريا " ، كه ترجمه دري آن ضميمه اين سطور نشر مي گردد، سند فيصله شده در يك مجمع حزبي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) نيست، بلكه نوشته اي است كه توسط يكي از اعضاي دفتر سياسي كميته مركزي آن حزب، به رشته تحرير در آمده و براي ما ارسال شده است. ما اين نوشته را پس از يك تاخير چند هفته يي از زمان تحرير آن گرفتيم و چون انتظار داشتيم كه سند رسمي فيصله شده در جلسه تپه پاريس نيز براي ما ارسال خواهد شد، موضعگيري در مورد جلسه مذكور را به تاخير انداختيم. اما متاسفانه عليرغم گذشت چند ماه از زمان تدوير جلسه مذكور، هيچگونه فيصله نامه و يا قطعنامه اي از آن جلسه را دريافت نكرده ايم.
بنابرين، تا هم اكنون صرفا نوشته شخصي " بسنته " در مورد نشست تپه پاريس كميته مركزي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) را در اختيار داريم و ناگزيريم موضعگيري مان در مورد نشست تپه پاريس را با توجه به متن همين سند دست داشته عيار سازيم.
درينجا لزومي ندارد سند مورد بحث را كلمه به كلمه و جمله به جمله مورد دقت و ارزيابي قرار دهيم، بلكه لازم است به دو مسئله محوري ايديولوژيك – سياسي آن توجه نماييم. اين دو مسئله عبارت است از:
1 – مناسبات ميان خط حزب و وحدت تشكيلاتي حزب.
2 – مناسبات ميان تاكتيك ها و استراتژي.
مسئله اول:
سند، خط حزب و وحدت تشكيلاتي حزب را به عنوان دو مسئله جداگانه مستقل در نظر مي گيرد. اين ديدگاه به شدت غير اصولي و نادرست است. خط حزب يك كليت بهم پيوسته ايديولوژيك – سياسي است و اصول و ضوابط تشكيلاتي حزبي، كه در آئين نامه حزبي فرمولبندي مي گردد، يك بخش مهم و تفكيك ناپذير اين كليت بهم پيوسته ايديولوژيك – سياسي است. بطور كلي خط ايديولوژيك – سياسي كمونيستي بدون حزبيت بي مفهوم است. به همين سبب است كه اساسنامه حزبي هم برنامه عمومي را در بر دارد و هم آيين نامه تشكيلاتي را و پذيرش اين هر دو بصورت توام مهم ترين شرط عضويت يك فرد به حزب شمرده مي شود.
هر انحراف ايديولوژيك – سياسي ناگزير جنبه يا جنبه هاي تشكيلاتي خود را نيز دارد و نمي تواند نداشته باشد. مثلا انصراف حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) از جنگ خلق و در پيش گرفتن راه گذار مسالمت آميز از نظام شاهي به " جمهوري دموكراتيك " ( نظام فيودال – بورژوا كمپرادور شكلا جمهوري شده ) و سپس گذار مسالمت آميز از " جمهوري دموكراتيك " به " جمهوري دموكراتيك خلق " ( انقلاب دموكراتيك نوين )، از همان ابتداي شكل گرفتن آشكار اين مسير رويزيونيستي، در قالب تشكيلاتي انحرافي وحدت مجدد با باتراي، اين خط گذار اصلي راه گذار مسالت آميز مذكور، خود را نشان داد. اين قالب انحرافي تشكيلاتي بعدا با وحدت تشكيلاتي با حزب كمونيست نيپال ( مشعل )، يا بهتر است گقته شود بقاياي آن، كه در طول دوران جنگ خلق عليه حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) و جنگ خلق تخريبكاري كرده بود و به همين دليل از " جنبش انقلابي انترناسيونالستي " اخراج گرديده بود، بيشتر از پيش استحكام و گسترش يافت.
نتيجه تشكيلاتي نشست تپه پاريس، حفظ وحدت تشكيلاتي ميان جناح هاي پاراچاندا، باتراي و بقاياي مشعل بود. در نتيجه اين نشست كه موقعيت رهبري پاراچاندا در راس كميته مركزي و دفتر سياسي كميته مركزي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده )، با تركيب تشكيلاتي كنوني، يكبار ديگر مثل دفعات قبل تثبيت گرديد، از لحاظ ايديولوژيك – سياسي، خط گذار مسالمت آميز از نظام فيودال – بورژوا كمپرادور به نظام دموكراتيك نوين كماكان بر حزب مذكور حاكم باقي ماند و بر مبناي حاكميت همين خط، " تاكتيك " جمهوري فيدرال خلق، به مثابه گام ديگري از مسير گذار مسالمت آميز به جمهوري دموكراتيك خلق، مورد تصويب نشست قرار گرفت.
در نيپال بطور عام، باتراي را به عنوان " مغز متفكر " كنوني حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) – فعلا حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) – مي شناسند. اين شناخت، يك پايه روشن پراتيكي و يك چوكات واضح تئوريكي دارد. اين باتراي بود كه در اوج پيشرفت هاي جنگ خلق در نيپال، كه حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) ادعا مي كرد به مرحله تعرض استراتژيك رسيده است، " تئوري دولت نوين " خود را مطرح نمود. در اين تئوري، دولت نوين به مثابه يك ساختار دولتي پارلمانتاريستي چند حزبي به تصوير كشيده شده بود؛ دولتي كه گويا دستيابي به آن و تكامل آن از طريق مسالمت اميز و نه جنگي ممكن و ميسر است. هم زمان با اين طرح سياسي، باتراي طرح تشكيلاتي خود مبني بر تقسيم قدرت تشكيلاتي ميان رهبران عالي حزب را نيز مطرح كرد و خواهان تضعيف رهبريت متمركز پاراچاندا در حزب گرديد. او با اين طرح در واقع خواهان موقعيت قدرتمند تر تشكيلاتي براي خط خود در راس رهبري حزب گرديده بود. در آن موقع اكثريت قريب به اتفاق رهبري و صفوف حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) عليه طرح باتراي عكس العمل منفي نشان دادند. او به شدت منفرد گرديد و حتي بصورت باالقوه در وضعيت تصفيه فزيكي قرار گرفت. در اين موقع گرچه باتراي رسما از حزب اخراج نگرديد، اما عملا به گوشه اي افتاده بود و خود مي خواست به هند برود.
حزب بدون توجه به طرح باتراي و به بيان ديگر با رد آن، نه تنها به جنگ ادامه داد، بلكه حملات نظامي در چوكات به اصطلاح " تعرض استراتژيك " براي سرنگوني دولت شاهي نيپال را تشديد نمود. اما واقعيت اين بود كه جنگ خلق در نيپال اصلا به مرحله تعرض استراتژيك نرسيده بود، بلكه در مرحله تعادل استراتژيك قرار داشت. اصولا با توجه به كل اوضاع جهاني، اوضاع منطقه و اوضاع خود نيپال، جنگ خلق نمي توانست، و نتوانسته بود، در آن وقت به مرحله تعرض استراتژيك برسد. حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) صرفا بخاطر خارج شدن 80% مناطق روستايي كشور از كنترل دولت شاهي نيپال به اين تصور نادرست افتاده بود كه گويا جنگ خلق در نيپال به مرحله تعرض استراتژيك رسيده است.
نه تنها جنگ خلق بلكه تمامي انواع و اشكال جنگ چريكي، صرفا با خارج كردن اكثريت مناطق روستايي كشور از كنترل نيروهاي نظامي حاكم، نمي تواند به مرحله تعرض استراتژيك برسد. به عنوان يك مقايسه اجمالي مي توان گفت كه اينچنين موقعيتي در طول دوران موجوديت قواي اشغالگر سوسيال امپرياليستي در افغانستان نيز وجود داشت. درين دوره صرفا شهر هاي كشور و مناطق كمي از روستاهاي آن در كنترل نيروهاي اشغالگر و پوشالي بود و بيشتر از 80% مناطق روستايي كشور تحت كنترل نيروهاي مقاومت قرار داشت، اما جنگ مقاومت ضد سوسيال امپرياليستي در طول اين دوره حتي از مرحله دفاع استراتژيك فراتر نرفت و نتوانست به مرحله تعادل استراتژيك برسد.
جنگ، پس از خروج قواي " شوروي " از افغانستان به مرحله تعادل استراتژيك رسيد. اما در همين مرحله، جنرالان پاكستاني و رهبران جهادي مستقر در پشاور، عجولانه نقشه دست زدن به حملات استراتژيك نابود كننده عليه رژيم نجيب را رويدست گرفتند و به عنوان اولين گام اين نقشه، جنگ جلال آباد را طراحي كرده و براه انداختند. جنگ جلال آباد به سختي شكست خورد و نتايج آن براي حمله كنندگان فاجعه بار بود. از آن پس، روند پيوستن فرماندهان جهادي به پروسه مصالحه ملي براه افتاده توسط رژيم نجيب به شدت قوت يافت و اكثريت فرماندهان جهادي، در سطوح مختلف، به سوي اين طرح كشيده شدند. اگر فروپاشي ناگهاني و سريع شوروي سوسيال امپرياليستي اتفاق نمي افتاد و روند پيوستن فرماندهان جهادي به سوي " مشي مصالحه ملي " نجيب ادامه مي يافت، اين احتمال قويا وجود داشت كه اين مشي در نهايت به نفع رژيم باز مانده از دوران اشغال سوسيال امپرياليستي تمام شود.
در واقع پس از فروپاشي شوروي سوسيال امپرياليستي بود كه جنگ به نفع نيروهاي جنگي مخالف رژيم نجيب، به مرحله تعرض استراتژيك رسيد و زمان راه اندازي تهاجم استراتژيك نظامي براي تصرف شهر كابل توسط آنها فرا رسيد و اجرا گرديد.
چنانچه جنگ خلق و مراحل مختلف تكامل آن را بطور مشخص مورد دقت قرار دهيم، بايد بگوييم كه، اساس داخلي رسيدن جنگ خلق به مرحله تعرض استراتژيك شامل دو عنصر است:
1 – قرار گرفتن قدرت ارتجاعي در سراشيب فروپاشي كلي و بطور محوري قرار گرفتن عنصر عمده آن يعني نيروهاي مسلح در سراشيب فروپاشي كلي. صرفا شكست هاي سياسي و نظامي قدرت ارتجاعي، ولو اينكه اين شكست ها وسيع و بزرگ نيز باشد، نمي تواند قدرت انقلابي را در موقعيت تعرض استراتژيك قرار دهد.
2 – رسيدن قدرت انقلابي به آنچنان سطحي از اعتلا و توانمندي سياسي، بطور محوري اعتلا و توانمندي نظامي، كه بر اساس آن بتواند به تعرض استراتژيك همه جانبه و پيروزمندانه دست زند.
اما شرط خارجي رسيدن جنگ خلق به مرحله تعرض استراتژيك نيز مهم است. اين شرط نيز شامل دو عنصر است:
1 - قرار گرفتن مدافعين امپرياليستي و ارتجاعي خارجي قدرت كهن در آنچنان موقعيت كلي كه يا نتوانند قدرت ارتجاعي را كمك خارجي موثر برسانند و يا كمك هاي آنها ديگر موثريت خود را براي قدرت ارتجاعي رو به سقوط و فروپاشي از دست بدهد.
2 – موجوديت حمايت سياسي مناسب و گسترده بين المللي از قدرت انقلابي در حال اعتلا. در شرايط كنوني جهاني كه اردوگاه انقلابي بين المللي و حمايت دولتي انقلابي خارجي براي حمايت از قدرت انقلابي وجود ندارد، يك جنبش ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي نيرومند بين المللي مي تواند – و بايد – اين حمايت سياسي انقلابي مناسب و گسترده بين المللي را تامين نمايد.
حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) در آنچنان شرايطي مرحله تعرض استراتژيك در جنگ خلق را اعلام كرد كه نه اساس داخلي براي آن فعالانه واقعيت وجودي پيدا كرده بود و نه هم شرط خارجي آن. دولت ارتجاعي نيپال در طول چند سال پيشروي مداوم جنگ خلق شكست هاي سختي خورده بود، اما هنوز به مرحله فروپاشي كلي، بخصوص از لحاظ نظامي، نرسيده بود. برج و باروي اردوي ارتجاعي فروريختگي هاي زيادي پيدا نموده بود، اما هنوز به مرحله فروپاشي كلي نرسيده بود. از جانب ديگر، در سطح منطقه يي و جهاني نيز شرط داخل شدن جنگ خلق در نيپال، به مرحله تعرض استراتژيك، فراهم نگرديده بود. بطور مشخص تشنج ارتجاعي منطقه يي ميان دولت هاي ارتجاعي هند و پاكستان رو به تخفيف بود و نيروي نظامي يك ميليون نفري هند از مرز هاي پاكستان عقب نشسته بود و خروج قسمي قواي هندي از كشمير نيز آغاز شده بود. در چنين شرايطي دولت ارتجاعي هند به مثابه مهم ترين و نزديك ترين پشتيبان خارجي دولت ارتجاعي نيپال مي توانست، و توانست، بطور موثري ارتجاع نيپال را مورد پشتيباني قرار دهد.
در اينچنين شرايط داخلي و منطقه يي، اردوي آزاديبخش خلق نيپال، در ميان پتك و سندان جنگي قواي ارتجاعي نيپالي و هندي گير افتاد و يك عمليات تعرضي آن بطور فاجعه باري شكست خورد. عمليات مذكور كه در جريان آن، اردوي آزاديبخش خلق نيپال تلفات وسيعي را متقبل گرديد، به آخرين عمليا ت بزرگ تعرضي آن اردو در جنگ مبدل شد.
اين شكست نظامي روحيه نا اميدي رسيدن به اهداف سياسي از طريق جنگ خلق را در ميان رهبران حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) به شدت دامن زد و زمينه را براي پذيرش كلي طرح گذار مسالت آمير باتراي مساعد ساخت. حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست )، در واقع اين شكست را به مثابه شكست كلي راه نابودي قواي نظامي دولتي از طريق عمليات جنگي پذيرفت و راه مسالمت آميز داخل شدن به درون شهر هاي تحت تصرف دولت ارتجاعي و نيروهاي مسلح ارتجاعي را در پيش گرفت، تا گويا به فتحي كه از طريق جنگي نتوانسته بود نائل آيد، از طريق غير جنگي دست يابد.
از آن پس باتراي عملا اعاده حيثيت گرديد و مجددا در بافت تشكيلاتي عالي حزبي، با توان و قدرت خيلي خيلي بيشتر از سابق، قرار گرفت. در واقع استراتژي باتراي در هر دو جنبه اش يعني استراتژي مبارزاتي گذار مسالمت آميز و هدف استراتژيك دولت نوين ( دولت پارلمانتاريستي چند حزبي ) به استراتژي كل حزب مبدل گرديد و پاراچاندا و سائر رهبران حزب يكجا با باتراي، رهبري تطبيق همين استراتژي را بدست گرفتند، اما نام آن را تاكتيك گذاشتند. ظاهرا رهبري پاراچاندا محفوظ ماند، اما او ديگر به اجرا كننده طرح باتراي مبدل گرديد.
به عبارت ديگر آنچه را كه حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) بنام تعرض استراتژيك سياسي مطرح كرده و در عمل پياده نمود، اساسا نه نتيجه پيشروي هاي جنگ خلق بلكه نتيجه دست كشيدن از جنگ خلق بود. در انقلاب دموكراتيك نوين، تعرض استراتژيك سياسي كه در نتيجه پيشروي هاي جنگ خلق در جريان تعرض استراتژيك نظامي بدست مي آيد، به مفهوم تعرض استراتژيك سياسي قدرت انقلابي دموكراتيك نوين شكل گرفته در جريان جنگ خلق، يعني استحكام و گسترش تعرضي استراتژيكي آن به ضرر قدرت ارتجاعي در حال سقوط، است. فروختن قدرت انقلابي شكل گرفته در جريان جنگ خلق در نيپال به احراز موقعيت برتر در مجلس موسسان و محصور ساختن جزوتام هاي اردوي آزاديبخش خلق در كمپ هاي زندانگونه سازمان ملل متحد در بدل وعده تا حال عملي نشده ادغام آنها در اردوي نيپال، يعني همان اردوي ارتجاعي شاهي اسما تغيير يافته، مي تواند يك تعرض استراتژيك سياسي تلقي گردد، اما از نوع تعرض استراتژيك سياسي رويزيونيستي منطبق با تيوري " دولت نوين " باتراي و نه يك تعرض استراتژيك سياسي انقلابي.
حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) با گسست از خط حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) يا خط سينگ توانسته بود در مسير جنگ خلق قرار گيرد. حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) را باور برين بود كه جنگ خلق در نيپال بدون يك جنگ خلق پيروزمند و يا حد اقل گسترده و نيرومند در هند نمي تواند شروع گردد و اگر شروع هم شود توسط اردوي دولت ارتجاعي هند سركوب مي گردد. پس از آنكه جنگ خلق در نيپال توسط حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) شروع گرديد، حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) بر آن مهر تروريزم زد. حزب اخير الذكر كه در نشست عمومي سال 1993 جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از پذيرش مائوئيزم بجاي انديشه مائوتسه دون سر باز زد و در رايگيري نهايي جلسه درينمورد راي منفي داد، ادعا مي كرد كه حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) با پذيرش مائوئيزم بجاي انديشه مائوتسه دون، در مسير تروريزم افتاده و بطور روز افزوني در آن فرو مي رود. اين حزب كل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، به ويژه كميته جنبش، را متهم مي كرد كه با دخالت هاي بيمورد و روز افزون خود در مسائل نيپال، مسير انحرافي تروريستي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) را تقويت مي نمايند و به مبارزات انقلابي اصولي در نيپال صدمه وارد مي سازند. اين تبليغات منفي ضد مائوئيستي و ضد جنبشي نه در نشرات دروني بلكه در نشرات بيروني حزب مذكور مطرح مي گرديد. پس از آنكه كميته جنبش بطور مكرر به حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) گوشزد نمود كه از اينگونه تبليغات بيروني دست بر دارد و اين گوشزد ها نا شنيده ماند، طرح اخراج حزب مذكور از جنبش انقلابي انترناسيوناليستي توسط كميته جنبش مطرح گرديد. همه احزاب و سازمان هاي شامل در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي به اين طرح راي مثبت دادند و حزب مذكور از جنبش اخراج گرديد. طبيعي است كه پس از آن نيز تخريبكاري حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) در قبال جنگ خلق ادامه يافت و تا زماني كه اين جنگ ادامه داشت، هيچگاه متوقف نگرديد.
تيوري دولت نوين باتراي ( دولت پارلمانتاريستي چند حزبي ) و طرح مرتبط به آن يعني گذار مسالمت آميز از دولت شاهي به يك دولت بينابيني و سپس گذار مسالمت آميز به دولت دموكراتيك خلق، گرچه با طرحات حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) از هر جهت كاملا منطبق نبوده و نيست، اما در نفي مسير جنگ خلق، با آن يك پايه مشترك اساسي دارد. اعاده حيثيت سياسي و موقعيت تشكيلاتي باتراي در حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) و انصراف اين حزب از ادامه جنگ خلق و به عبارت روشنتر به تعطيل كشاندن آن، زمينه را براي وحدت اين حزب از لحاظ تشكيلاتي با بقاياي حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) نيز مساعد ساخت. با تامين وحدت ميان حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) و بقاياي حزب كمونيست نيپال ( مشعل )، كه بر پايه انصراف قبلي حزب اول الذكر از جنگ خلق به ميان آمد، نام حزب به حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) تغيير يافت. در چوكات اين وحدت، بقاياي حزب كمونيست نيپال ( مشعل ) ظاهرا مائوئيزم را در نام حزب پذيرفتند، اما اين به اصطلاح مائوئيزم ديگر شورشي و " تروريستي " نبود، بلكه مسير گذار مسالت آميز را در پيش گرفته بود. بر علاوه، ايدئولوژي حزب از ماركسيزم – لنينيزم – مائوئيزم به ماركسيزم – لنينيزم – مائوئيزم/ انديشه مائوتسه دون تغيير يافت، يعني مائوئيزم از لحاظ ايديولوژيك كمرنگ گرديد.
نتيجه تشكيلاتي نشست تپه پاريس، يعني حفظ وحدت ميان جناح هاي سه گانه پاراچاندا، باتراي و بقاياي مشعل، با نتيجه سياسي حاصله از اين نشست، يعني ادامه همان راه اتخاذ شده حزب مبني بر انحلال قدرت سياسي شكل گرفته در جريان جنگ خلق، انحلال اردوي آزاديبخش خلق و محصور ساختن جزو تام هاي آن در كمپ هاي زندانگونه، عاطل و باطل ساختن تمامي قطعات چريكي توده يي در سراسر نيپال، پذيرش رسمي بطلان اصلاحات ارضي انجام يافته در دهات آزاد شده قبلي و غيره و غيره، همخواني و همنوايي اساسي دارد. خط اصولي براي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) چيزي جز خطي مبني بر گسست اساسي و قاطع از اين راه انحلال طلبانه و در پيش گرفتن مجدد راه انقلاب دموكراتيك نوين بصورت اصولي تر و قاطع تر از سابق، چيز ديگري بوده نمي تواند. زماني تصفيه قاطع باتراي و جناحش از حزب و نپذيرفتن وحدت با بقاياي حزب " مشعل " راه تشكيلاتي درست برقرار باقي ماندن حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) در مسير انقلاب دموكراتيك نوين بود. اما در شرايط كنوني، فقط و فقط در پيش گرفتن يك مسير ايديولوژيك – سياسي ماركسيستي – لنينيستي – مائوئيستي اصولي در تخالف با خط ايديولوژيك سياسي كل رهبري موجود حزب، به شمول پاراچاندا و دست زدن به يك گسست قاطع از كليت اين رهبري، مي تواند – و بايد – چانس و امكان قرار گرفتن مجدد انقلابيون درون صفوف حزب و ساير انقلابيون را در مسير جنگ خلق و انقلاب دموكراتيك نوين فراهم آورد. به عبارت ديگر يگانه راه اصولي كنوني، بريدن قاطع ايديولوژيك – سياسي و تشكيلاتي با كليت رهبري موجود حزب است.
حفظ وحدت حزب يك امر مطلوب است، اما يك امر غير مشروط نيست. در شرايطي كه رهبري حزب درونمايه انقلابي پرولتري خود را از دست داده و به يك پوسته ميان تهي و يا به بيان بهتر پوسته پر شده از انحرافات ارتجاعي مبدل گرديده است، فقط و فقط دور شدن و بريدن قاطع از آن مي تواند منطبق با اصوليت هاي انقلابي پرولتري باشد. متاسفانه، تا جائيكه تجربه چند سال گذشته نشان داده است، اميد واري در مورد بروز اينگونه گسست اصولي از خط حاكم كنوني بر حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) به نحو فوق العاده اي در نيپال ضعيف است، اما كاملا از ميان نرفته است و تا زماني كه اميد واري كمي هم درينمورد وجود داشته باشد، بايد به مبارزه ادامه داد.
مسئله دوم:
مناسبات ميان تاكتيك ها و استراتژي:
موضعگيري سند درينمورد صريحا داراي چند جنبه مغالطه آميز و غير اصولي است.
اولا، استراتژي، اساس و پايه يك خط انقلابي را مي سازد و نقشش براي خط انقلابي تعيين كننده است. استراتژي استقامت حركت جنبش انقلابي براي حل تضاد اساسي جامعه را تعيين مي نمايد. اما يك تاكتيك چنين نيست و يكي از جنبه هاي اساسي خط انقلابي را نمي سازد. در واقع يك خط انقلابي صرفا يك اساس دارد و همين اساس مانند هر تضاد اساسي ديگري داراي دو جنبه متضاد مي باشد. اين بحث سند كه استراتژي و تاكتيك دو جنبه اساسي يك خط انقلابي هستند، يك بحث فلسفي نادرست است. اگر استراتژي يك جنبه اساسي از خط انقلابي و تاكتيك جنبه اساسي ديگري از خط انقلابي باشد، استراتژي بايد تز و تاكتيك انتي تز و يا بر عكي تاكتيك تز و استراتژي انتي تز تلقي گردد. در حاليكه بنا به گفته خود سند، استراتژي به مثابه يك تماميت كل و تاكتيك به مثابه بخشي از آن داراي رابطه دياليكتيكي با هم هستند. طبعا رابطه ميان كل و اجزائ تشكيل دهنده اش، رابطه ميان دو جنبه اساسي يا رابطه ميان تز و انتي تز نيست، بلكه رابطه ميان كليت يك تز و اجزاء تشكيل دهنده آن است. دقيقا به دليل اينكه مجموعه اجزاء، سازنده كليت است، مجموعه اجزاء و كليت داراي كيفيت يكسان مي باشند و يا بايد باشند و نه داراي كيفيت هاي متضاد و متناقض. چنانچه كليت يك استراتژي فقط لفظا بيان گردد ولي مجموعه تاكتيك هاي عملا در پيش گرفته شده داراي عين كيفيت نباشد، ما در واقع با يك استراتژي ديگر سر و كار داريم، استراتژي اي كه در تضاد و تناقض با استراتژي مورد ادعا قرار دارد.
البته يك يا چند تاكتيك مي تواند در تضاد و تناقض با كليت استراتژي انقلابي قرار بگيرد. در چنين حالتي بايد جهت يا جهات تاكتيكي را در راستاي استقامت استراتژيك تصحيح نمود. مقدم برين معيار درك و تشخيص وجود و يا عدم وجود انحراف در جهت يا جهات تاكتيكي همانا انطباق و يا عدم انطباق آن با استقامت استراتژيك است. رفيق شهيد اكرم ياري درينمورد گفته اي دارد كه بايد هميشه بخاطر داشته باشيم:
« ... استراتژی " استقامت " و تاکتیک " جهت " حرکت جنبش انقلابی میباشد. اگر استقامت درست باشد و صحیح تعیین شود، هرگونه انحرافات در جهت را میتوان بطور کلی درک کرد و تصحیح نمود. »
ثانيا، درست آن است كه بگوئيم، مجموع تاكتيك هاي در پيش گرفته شده منطبق با استقامت استراتژيك، تضاد اساسي – و نه تضاد هاي اساسي - را تماما حل مي نمايد. صحبت از چند تضاد اساسي ( تضاد هاي اساسي ) در يك جامعه معين و همچنان جهان توحيد شده كنوني نادرست است. اين نادرستي فلسفي كه در جنبش بين المللي كمونيستي وسيعا شايع است و ريشه عميق تاريخي در گذشته آن دارد، از يك جهت، ريشه فلسفي سه جهانيگري استراتژيك در سطح بين المللي و تقسيم كردن انقلاب دموكراتيك نوين ( انقلاب ملي – دموكراتيك ) به دو مرحله كاملا مجزاي ملي و دموكراتيك در يك كشور نيمه فيودالي تحت سلطه امپرياليزم، را تشكيل مي دهد.
بهتر است اين موضوع را كمي بشگافيم.
جهان توحيد شده توسط نظام جهاني سرمايه داري امپرياليستي كنوني، داراي يك تضاد اساسي است كه همانا تضاد اساسي سرمايه داري يعني تضاد ميان توليد جمعي و تملك خصوصي است. اين تضاد اساسي سه شكل تبارز بزرگ دارد كه عبارت اند از: تضاد ميان ملل تحت ستم و قدرت هاي امپرياليستي، تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي و تضاد ميان قدرت هاي مختلف امپرياليستي. در شرايطي كه يك يا چند كشور سوسياليستي در جهان وجود داشته باشد، تضاد ميان نظام سوسياليستي و نظام سرمايه داري امپرياليستي نيز يكي ديگر از تضاد هاي بزرگ جهاني خواهد بود. هر يكي از اين تضاد هاي بزرگ جهاني در مراحل مختلف تكامل اوضاع جهان كنوني مي تواند به تضاد عمده بدل گردد و سائر تضاد هاي بزرگ را به موقعيت تابع و درجه دوم براند، بدون اينكه موقعيت بزرگ و مهم آن ها را از بين ببرد.
اما يك ديد شايع نادرست فلسفي نيز در جنبش بين المللي كمونيستي وجود دارد.
اين ديد از سه تضاد و يا چهار تضاد اساسي در سطح جهان بحث مي نمايد و برين باور است كه هر يكي از اين تضاد هاي اساسي مي تواند در مراحل مختلف تكامل اوضاع جهان به تضاد عمده جهاني بدل گردد. اين ديد كه مبتني بر انطباق كامل ميان تضاد عمده و تضاد اساسي است، در سطح سياسي به مطلق سازي تضاد عمده و مبارزه عليه دشمن عمده زمينه مي دهد و زماني كه تضاد ميان ملل تحت ستم و قدرت هاي امپرياليستي تضاد عمده جهاني باشد و قدرت هاي امپرياليستي هم دشمن عمده جهاني، به ذهنيت سه جهانيگيري استراتژيك ميدان مي دهد.
اين ديد شايع نادرست فلسفي، در يك جامعه نيمه فئودالي تحت سلطه امپرياليزم، باور مند به موجوديت دو تضاد اساسي است: يكي تضاد طبقاتي با فيوداليزم و ديگري تضاد ملي با امپرياليزم كه هر يكي از آنها مي تواند در مراحل مختلف تكامل اوضاع جامعه به تضاد عمده بدل گردد. اين ديد مي تواند در هر مرحله به مطلق سازي تضاد با فيوداليزم و يا مطلق سازي تضاد با امپرياليزم زمينه بدهد و انقلاب دموكراتيك نوين را به دو مرحله كاملا مجزاي ملي و دموكراتيك تقسيم نمايد. در مورد مشخص نيپال، متاسفانه اين تقسيم بندي مطلق سازانه، حتي جنبه دموكراتيك انقلاب را به چند مرحله مجزا و داراي تضاد هاي عمده خاص خود مبدل كرده است. مرحله مبارزه براي جمهوري دموكراتيك از اكتوبر 2005 تا انتخابات مجلس موسسان و اعلام جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال در 29 جون 2007 ، مرحله مبارزه براي جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي از نوامبر 2008 تا جلسه تپه پاريس در جولاي 2009 و مرحله مبارزه براي جمهوري فيدرال خلق كه از زمان جلسه تپه پاريس تا حال ادامه دارد.
مطابق به اين ديد: در مرحله اول تضاد ميان جمهوريخواهان و سلطنت طلبان تضاد عمده بود كه گويا با الغاي سلطنت و تاسيس جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال حل گرديد، در مرحله دوم تضاد ميان حافظان وضع موجود در قالب جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال و خواستاران جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي تضاد عمده بود و به نحو تعجب آوري بدون اينكه كاري براي حل آن صورت بگيرد، پس از گذشت صرفا نه ماه كنار گذاشته شد و تضاد عمده ديگري بجاي آن نشانده شد. در مرحله سوم تضاد ميان حافظان وضع موجود در قالب جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال و خواستاران جمهوري فيدرال خلق به مثابه تضاد عمده نشاني شده است كه در ظرف تقريبا ده ماه گذشته " مبارزه " براي حل آن ادامه دارد و از قرار معلوم تا حال بجايي نرسيده است. ممكن است چندي بعد، مبارزه براي حل اين تضاد عمده نيز، بي نتيجه و يا " با نتيجه "، كنار گذاشته شود و به جاي آن تضاد عمده ديگري علم گردد و اين سلسله ادامه يابد و به چيزي شبيه به افسانه " هفت خوان رستم " مبدل گردد.
ثالثا، از آنجائيكه تضاد عمده همان تضاد اساسي نيست، بلكه تبارزي از تبارزات تضاد اساسي است كه در يك مرحله مشخص در حالت عمدگي قرار مي گيرد، صحبت از حل تضاد عمده، بدون اينكه تضاد اساسي حل شده باشد، نادرست است. در چنين حالتي صرفا حالت عمدگي همين تبارز مشخص تضاد اساسي حل مي گردد و نه كل تضاد. مثلا در شرايط مبارزه عليه تجاوز و اشغالگري امپرياليستي كه تضاد ملي با امپرياليزم عمدگي دارد. چنانچه مقاومت عليه تجاوز و اشغالگري امپرياليستي بطور محكمي داراي مضمون دموكراتيك نوين نباشد و دفع تجاوز و اشغال به پيروزي انقلاب ملي – دموكراتيك منجر نگردد، صرفا حالت عمدگي تضاد با امپرياليزم از بين مي رود، ولي خود تضاد كماكان به مثابه يك تضاد بزرگ جامعه تحت سلطه امپرياليزم باقي مي ماند.
رابعا، مسلم است كه در رابطه با حل تضاد اساسي جامعه، صرفا يك استراتژي درست انقلابي مي تواند وجود داشته باشد. ولي نه تنها در سراسر پروسه حل تضاد اساسي جامعه بلكه در هر مرحله مشخص آن پروسه نيز، صرفا يك تاكتيك و آنهم در رابطه با تضاد عمده همان مرحله وجود ندارد، بلكه سلسله اي از تاكتيك ها وجود خواهند داشت كه صرفا يكي از آنها در رابطه با تضاد عمده قرار خواهد داشت و همان تاكتيك عمده خواهد بود و سائر تاكتيك ها در رابطه با تضاد هاي درجات بعدي قرار خواهند داشت. سند درينجا به مطلق سازي تاكتيك عمده مي پردازد و سائر تاكتيك ها را كلا به فراموشي مي سپارد. اين ياد فراموشي خود جلوه اي از مطلق سازي تضاد عمده و يگانه سازي آن در هر مرحله مشخص تكامل جامعه است. البته درست است كه تاكتيك عمده نقش عمده خواهد داشت؛ ولي نقش عمده، يك نقش مطلق و يگانه نيست، بلكه سائر تاكتيك ها نيز نظر به اهميت و موقعيت خود در مجموع جامعه نقش هايي بر عهده دارند و ناديده گرفتن كامل آنها كلا نا درست و غير اصولي است و استقامت استراتژيك حركت جنبش انقلابي را خدشه دار مي سازد. به عبارت ديگر در يك مرحله مشخص پروسه حل تضاد اساسي جامعه، يك سلسله عملياتي ( اوپراتيوي ) از تاكتيك ها مورد نياز است كه بايد بر محور تاكتيك عمده اتخاذ گردد. به اين اعتبار هر مرحله مشخص پروسه حل تضاد اساسي جامعه، يك مرحله اوپراتيوي ( عملياتي ) است و نه يك مرحله صرفا تاكتيكي. يك مرحله صرفا تاكتيكي در رابطه با يك قضيه يا يك عمل مشخص و يا زير مراحل درجات كوچكتر و كوچكتر مي تواند معنا و مفهوم پيدا نمايد.
خامسا، يك استراتژي صرفا اهداف استراتژيك را در بر نمي گيرد، بلكه راه رسيدن به اين اهداف يعني استراتژي مبارزاتي براي دستيابي به اين اهداف را نيز شامل مي گردد. استراتژي انقلاب دموكراتيك نوين صرفا در بر گيرنده اهداف استراتژيك سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي انقلاب دموكراتيك نوين نيست، بلكه استراتژي مبارزاتي جنگ خلق نيز يك جزء مهم تجزيه ناپذير آن را تشكيل مي دهد. چنانچه استراتژي مبارزاتي جنگ خلق كنار گذاشته شود، اهداف استراتژيك انقلاب دموكراتيك نوين به شعار هاي محض و لقلقه دهان مبدل مي گردد و اهداف استراتژيك واقعي ديگري جاي آنها را مي گيرد. اين چيزي است كه متاسفانه در مورد نيپال اتفاق افتاده است.
سادسا، يك تاكتيك بايد واقعا يك تاكتيك باشد. يك خواست استراتژيك صرفا با نامگذاري نمي تواند به يك خواست تاكتيكي مبدل گردد. ما پيوسته گفته ايم كه خواست براي اين يا آن نظام سياسي يك خواست استراتژيك است ولو اينكه به مثابه يك خواست تاكتيكي قلمداد گردد. مثلا خواست براي تشكيل جمهوري دموكراتيك يك خواست استراتژيك بود و يك نظام سياسي يعني جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال بر مبناي آن خواست به وجود آمد. حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) اين خواست استراتژيك را به مثابه يك خواست تاكتيكي در يك مرحله عبوري به خورد مردم داد و جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال را يك نظام بينابيني عبوري ميان نظام نيمه فيودالي – نيمه مستعمراتي شاهي و نظام دموكراتيك نوين به تصوير كشيد. اما در طول همين چند سال بعد از تشكيل مجلس موسسان در نيپال و تشكيل جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال، باري به اصطلاح تاكتيك جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي را مطرح كرد و اينك اين بار در نشست تپه پاريس تاكتيك جمهوري فيدرال خلق را مطرح كرده است. مسلم است كه جمهوري فيدرال خلق، همان جمهوري دموكراتيك خلق نيست، بلكه در سطح پايين تري از آن قرار دارد و گويا يك گام ديگر به سوي جمهوري دموكراتيك خلق تلقي مي گردد.
گرچه جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي و جمهوري فيدرال خلق صرفا نام هاي ديگري از همين نظام موجود نيمه فيودالي – نيمه مستعمراتي در نيپال است و نه چيز ديگري؛ اما اتخاذ تاكتيك جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي توسط حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) نشان داد كه جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال يك نظام بينابيني ميان نظام نيمه فيودالي – نيمه مستعمراتي شاهي و نظام دموكراتيك نوين نبوده و نيست. همين سان، اتخاذ تاكتيك جمهوري فيدرال خلق در نشست تپه پاريس نيز نشاندهنده اين است كه جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي نيز يك چنين نظام بينابيني نمي توانست تلقي گردد. تجربه ده ماه گذشته نشان داده است كه تاكتيك جمهوري فيدرال خلق نيز يك تاكتيك مناسب براي رسيدن به استراتژي حد اقل انقلاب دموكراتيك نوين نمي باشد. اين به اصطلاح تاكتيك بدل كردن هاي پيهم، غير از اينكه سردرگمي استراتژيك حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده ) و به بيان بهتر انحراف استراتژيك آن از استراتژي انقلاب دموكراتيك نوين را نشان دهد، چيز ديگري تلقي شده نمي تواند.
با توجه به تمامي موارد متذكره فوق، روشن مي گردد كه نشست دفتر سياسي و كميته مركزي حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست ) متحده در تپه پاريس، نه تنها تمام توطئه ها از سوي مرتجعين داخلي و خارجي را شكست نداد، بلكه انقلاب نيپال را بيشتر از پيش در عمق اين توطئه ها فرو برد و نه تنها همه توده هاي ستم ديده نيپالي و پرولتارياي جهاني را بخوبي پيروز نساخت، بلكه شكست ديگري بر آنها تحميل نمود و شكست هاي قبلي را عمق و گسترش بيشتري بخشيد.
ضميمه:
نشست تپه پاريس، يك پيروزي پرولتاريا
بسنته --
جلسه كميته مركزي حزب ما، حزب كمونيست نيپال ( مائوئيست متحده )، كه در " تپه پاريس " كتمندو دائر گرديده بود، اخيرا پايان يافت. اين جلسه زماني سازماندهي شده بود كه انقلاب نيپال بر سر دوراهي قرار داشت. بنابرين خلق هاي سراسر جهان در مورد نتيجه اين جلسه گوش به زنگ بودند. همه امپرياليست ها، توسعه طلبان و ارتجاع در جهان مي خواستند كه حزب ما مجموعا يك خط ريفورميستي را در پيش گيرد و اگر اين وضع پيش نيايد مي خواستند كه حد اقل حزب به انشعاب كشانده شود. رسانه هاي بزرگ پول زيادي صرف كردند تا طرح شان را تحقق بخشند. طبقه كارگر بين المللي و تمام توده هاي تحت ستم جهان مي خواستند كه حزب ما يك خط ايدئولوژيك – سياسي درست را تكامل دهد و در عين حال نسبت به سابق نيرومند تر متحد باقي بماند تا عليه امپرياليزم و مزدورانش بجنگد. يقينا اين يك چالش بزرگ در مقابل جلسه كميته مركزي حزب ما در تپه پاريس بود.
آنچه را كه طبقه كارگر بين المللي آرزو مي كرد، كلا يك وظيفه آسان براي اين جلسه نبود كه همزمان هم يك خط ايدئولوژيك و سياسي درست بنا نمايد و هم وحدت حزب را دست نخورده حفظ كند. با توجه به اختلافات واضح در طرز تفكر ميان اعضاي كميته مركزي بطورعام و رهبران عالي بطور خاص، اين يك وظيفه مشكل بود. برخلاف سابق، بيشتر اعضاي كميته مركزي، به شمول رهبران سطح بالايي، شك داشتند كه آيا حزب مي تواند يا نه كه هم يك خط انقلابي بنا نهد و هم اتحادش را حفظ نمايد. بنابرين همه اعضاي كميته مركزي در اين جلسه تحت فشار دومسئوليت سنگين قرار داشتند: اولا بناي يك خط درست و ثانيا تكامل نيرومند تر وحدت حزب نسبت به سابق.
مبارزه دو خطي اي كه در تپه پاريس در ابتدا در جلسه دفتر سياسي و بعدا جلسه كميته مركزي به ادامه جلسه قبلي رونما گرديد، در اصل روي چگونگي درك از جمهوري دموكراتيك و اينكه چه گام هايي در خدمت به متحقق ساختن هدف استراتژيك حد اقل انقلاب دموكراتيك نوين از درون مرحله فعلي تعرض استراتژيك در نيپال برداشته شود، متمركز بود. جلسه كميته مركزي در آنچنان وضعيت پرچالشي برگزار گرديد كه اتخاذ يك خط ايدئولوژيك وسياسي درست مي توانست خلق نيپال را به انجام پيروزمندانه انقلاب دموكراتيك نوين رهنمايي نمايد، در حاليكه يك خط ايدئولوژيك و سياسي نادرست مي توانست يا تمام حزب را به دام ريفورميزم بيندازد يا آن را در رويارويي با تحكيم محاصره ملي و بين المللي دشمن براي يك مدت طولاني به شكست بكشاند. شگفت آور نبود كه در چنين وضعيتي تمام اعضاي كميته مركزي مسئوليت شان را جدي گرفتند.
ولي جديت و مهرباني كسي در فرمولبندي يك خط انقلابي تعيين كننده نيست، بلكه طرز تفكر اوست كه قادرش ميسازد ماترياليزم دياليكتيك را در موقع تجزيه و تحليل شرايط مشخص بكار برد و بدان وسيله خطي را انكشاف دهد كه از لحاظ سياسي بالاي آن عمل نمايد. به همين سبب در اين جلسه كميته مركزي يك مبارزه ايدئولوژيك و سياسي نيرومند عليه گرايشات ايدئولوژيكي غلط گوناگون، عمدتا اپورتونيزم راست، كه خطر عمده در جنبش كمونيستي زمان ما است، وجود داشت.
مبارزه خطي اي كه ما درگير آن شديم نتيجه بديهي وضعيت عيني كنوني است. تاكتيك جمهوري دموكراتيك كه در جلسه اكتوبر 2005 كميته مركزي در چونوانگ اتخاذ شده بود و انتخابات مجلس موسسان و اعلام جمهوري دموكراتيك فيدرال نيپال در 29 جون 2007 را به دنبال داشت، موفقانه به سر رسيده است. پس از به اجرا در آمدن جمهوريت، ضرور بود كه از جانب حزب ما تاكتيك سياسي بعدي و تسلسل مبارزات طبقاتي براي دستيابي به آن انكشاف داده مي شد. گرچه ما يك تاكتيك جديد، تاكتيك جمهوري ملي دموكراتيك فيدرال مردمي، را در اجتماع نوامبر 2008 خاريپاتي اتخاذ كرديم و برنامه هاي مبارزاتي مربوطه را شكل داديم، حتي آنگاه، غير از يك تعداد برنامه هاي مردمي از سوي حكومت، حزب نتوانست در مورد هدف عمده تعيين شده جلسه در مبارزات طبقاتي، براي يك مدت طولاني تا زمان برگزاري جلسه تپه پاريس در جولاي 2009، غير از گرفتار شدن به امور روزمره، كار بيشتري انجام دهد. در اين حال، واضح بود كه اين سوالات جدي اي كه مرتبط با خط عمومي ايدئولوژيكي و سياسي حزب بودند، نمودار گردند.
استراتژي و تاكتيك دوجنبه اساسي يك خط انقلابي هستند. استراتژي در حل تضاد هاي اساسي يك جامعه معين تعيين كننده است در حاليكه تاكتيك براي حل تضاد عمده يك موقعيت مشخص اتخاذ مي گردد. بطور خلاصه، مجموع تاكتيكهاي در پيش گرفته شده كه تمام تضاد هاي اساسي را حل نمايد، يك استراتژي را مي سازد. يعني، استراتژي به مثابه تماميت يك كل و تاكتيك به مثابه بخشي از آن داراي رابطه دياليكتيكي با هم هستند. نبايد ميان اين دو ديوار چين كشيده شود. ناكامي در بدست گرفتن و بكار برد درست مناسبات مشترك ميان اين دو انشعابات ناحق و قابل اجتناب در ميان كمپ انقلابي و گاهي سازشهاي غير اصولي ميان طبقات در مغايرت با منافع طبقاتي آنها را دامن ميزند.
طوريكه پيشتر گفته شد تاكتيك جمهوري دموكراتيك كه در جلسه چونوانگ اتخاذ گرديد قبلا با اعلام جمهوري دموكراتيك فيدرال توسط مجلس موسسان تكميل گرديده بود. وقتي كه مقصد سياسي تاكتيكي حاصل گرديد، پس از آن اتحاد تاكتيكي مطرح شده در شكل توافقنامه 12 نكته يي ميان هفت حزب پارلماني و ما نيز كهنه شد. عليرغم اين امر، حزب ما براي مدت طولاني بيشتر از يكسال در رسيدگي به اين موضوع متردد و عمدتا كور كورانه در تاريكي، بدون خط ايدئولوژيك و سياسي جامع و شعار تاكتيكي درست براي پيشروي در تاسيس جمهوري دموكراتيك خلق تحت رهبري پرولتاريا، باقي ماند. در صورتي كه با اين وضعيت به طريقه ماركسيستي – لنينيستي – مائوئيستي برخورد صورت نمي گرفت، خطر بلعيده شدن استراتژي توسط جمهوري دموكراتيك يعني تاكتيك اتخاذ شده در جلسه چونوانگ، در افق خود نمايي مي كرد. اين بود موضوع ايدئولوژيكي عمده اي كه مبارزه دو خط روي آن متمركز بود.
همانند هر موجودي، حزب ما نيز يك وحدت و مبارزه اضداد است كه وحدت آن مشروط، مشمول مرور زمان و نسبي است در حاليكه مبارزه در آن مطلق است. نه كسي مي تواند از مبارزه گريز نمايد ونه هم كدام وحدت خارائين يك پارچه در يك حزب مي تواند وجود داشته باشد. آنچه واقع مي شود اين است كه اشخاص از طريق مبارزه نظرات شان را تغيير مي دهند و در نتيجه بصورت نسبي تحول مي يابند. هر مبارزه خطي تنها در صورتي مي تواند وحدت را در سطح عالي تري تحكيم نمايد كه تحولي در ميان باشد. ليكن، چيزي كه ما از طريق اين مبارزه بدست آورديم، تحول نسبي و وحدت نسبي است، نه تحول و وحدت براي هميشه. ما تحول غير قابل بازگشتي از مواضع ايدئولوژيكي قبلي مان نداشته ايم و چنين وحدتي ممكن نيست.
مباحثاتي كه بصورت جدي و تمام و كمال پيش رفت و با تحول و وحدت متناسب تعقيب گرديد، نه تنها جلسه كميته مركزي حزب ما را با يك خط درست غني ساخت بلكه همچنان تمركز وحدت حزب را نسبت به سابق نيرومند تر ساخت. وحدت ايدئولوژيكي ايكه به اين طريق بدست آورديم دليل پشتوانه يي موفقيت ما در تكامل يك خط ايدئولوژيكي سياسي همه جانبه به اتفاق آراء بود، خطي كه پيشروي براي به سر انجام رساندن انقلاب دموكراتيك نوين و نقشه عملي موافق با آن را حتميت مي بخشد.
پذيرش يك خط ايدئولوژيكي و سياسي درست و تاكتيك مناسب با آن، جمهوري فيدرال خلق، به مثابه مشعلي براي رسيدن به استراتژي حد اقل انقلاب دموكراتيك نوين در قرينه ما و وحدت نيرومند تر از سابق اين جلسه را به نحو با شكوهي موفقيت بخشيد. بدين طريق جلسه برگزار شده كميته مركزي در تپه پاريس كتمندو، تمام توطئه ها از سوي مرتجعين داخلي و خارجي را شكست داد و همه توده هاي ستم ديده نيپالي و پرولتارياي جهاني را بخوبي پيروز ساخت.
14 اگست 2009